برچسب: عفو

روش شناسی مجمع البحرین طریحی در بکار گیری روایات- قسمت ۱۱

مولف براین عقیده است،که نبابه معنای خبر و اخبار است.[۲۸۴] ذیل آیهی :« عَمَّ یَتَساءَلُونَ – عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیم» (نبا/۱و۲)« درباره چه چیز از یکدیگر مى‏پرسند؟ از آن خبر بزرگ.» حدیث ذیل بیان شده، که عبارت است از :
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ أَوْ غَیْرِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیْلِ عَنْ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ‏ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ الشِّیعَهَ یَسْأَلُونَکَ عَنْ تَفْسِیرِ هَذِهِ الْآیَهِ- عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ‏ قَالَ ذَلِکَ إِلَیَّ إِنْ شِئْتُ أَخْبَرْتُهُمْ وَ إِنْ شِئْتُ لَمْ أُخْبِرْهُمْ ثُمَّ قَالَ لَکِنِّی أُخْبِرُکَ بِتَفْسِیرِهَا قُلْتُ‏ عَمَّ یَتَساءَلُونَ‏ قَالَ فَقَالَ هِیَ فِی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ یَقُولُ مَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ آیَهٌ هِیَ أَکْبَرُ مِنِّی وَ لَا لِلَّهِ مِنْ نَبَإٍ أَعْظَمُ مِنِّی.[۲۸۵] -ابو حمزه گوید: بامام باقر (علیه السلام) عرض کردم: قربانت گردم شیعهازشما تفسیر این آیه را میپرسند «از چه ازیک دیگر میپرسند؟ از خبر بزرگى میپرسند!» فرمود:اختیاربامن است، اگر خواهم به آنها بگویم، و اگرخواهم نگویم سپس فرمود: ولى من تفسیرش را براى تو میگویم عرض کردم: «از چه از یک دیگر میپرسند؟» فرمود: این آیه در باره امیرالمومنین(صلوات اللَّه علیه) است، آن حضرت (علیه السلام) می فرمود:خدا را آیه‏اى بزرگتر از من نیست، خدا را خبرى بزرگتر از من نیست.
راغب اصفهانی براین عقیده است، که نبا خبرى است، که فایده و سود بزرگى دارد، که از آن خبرعلم و دانش حاصل میشود؛وبرظنّ وگمان غلبه میکند،هیچگاهگفتن خبر به معنى نبا درست نیست مگر اینکه سه اصل سود وفایده وعلم ودانش وغلبه بر ظن وگمان از آن فهمیده شود؛ وهم چنین راغب بر این باور است، که به خبرى که دروغى در آن نباشد شایسته است، نبا گویند. و هم چنین خبر از سوى خدا و از سوى نبى (علیه الصلاه و السلام)را نبا گویند.[۲۸۶]
علامه درذیل آیه بالا بیان کرده،که این آیه پاسخ از استفهامى است،که خود خداى تعالى کرده بود، خودش پرسید، از چه سوال مى‏کنند؟پاسخ مى‏دهد، از خبرى بس عظیم؛ و این توصیفى که از خبر مذکور کرده، توصیفى است که تعظیم آن خبر، از آن هویدا است؛و مراد از”خبر عظیم” خبر بعث و قیامت است، که قرآن عظیم در سوره‏هاى مکى و مخصوصا در سوره‏هایى که، در اوایل بعثت نازل شده، کمال اهتمام را درباره اثبات آن دارد ، علامه بر این باور است، که موید این معنا سیاق آیات سوره نبا است، که در آنها جز به مساله قیامت و صفات یوم الفصل و استدلال برحقیت و واقعیت آن پرداخته نشده است.[۲۸۷]
در تفسیر جوامع الجامع آمده است، که این جمله توضیح شى‏ء مورد اهمیت است، که خبر روز رستاخیز باشد، یا امررسالت و لوازم آن باشد.[۲۸۸]
درمخزن العرفان نیز آمدهاست،که نبا خبرى را گویند، که متضمن سه فایده باشد اول فایده‏اش بزرگباشد؛دوم از آن علم یا ظن حاصل گردد؛سوم عارى و خالى ازدروغ باشد،مثل تواتریا خبرى که خدا یا پیغمبر وامام میدهندکه احتمال کذب نمی دهد، وبیان می داردتمام اخباری که بلفظ نبا آمده است، متضمن معنای این سه معنی است.[۲۸۹]
در تفسیرکشاف آمده است،که «عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ»‏شرح مقام با عظمت است.[۲۹۰]
باتوجه به معناههای بالا وتفاسیرگفته شده،که بیان شد، نبا متضمن خبری ا ست، که پراهمیت باشد، و طریحی این حدیث را از حیث تفسیر آیه آورده است، وبا آوردن این حدیث مصداق آیه را بیان کرده است،که منظور امام علی (علیه السلام) ولایت اوست.
۳-۶-وفی
طریحی براین باور است،که وفی به معنای گرفتن به طور کامل به طوری که چیزی از آن باقی نماند، است.[۲۹۱] آیهی آورده شده، در این قسمتعبارتاست از:«وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّى»(نجم /۳۷) «و [نیز در نوشته‏هاى‏] همان ابراهیمى که وفا کرد». طریحی حدیثی را ذیل این آیه آورده است، که عبارت است از:
الْمُکَارِی‏ عَنْ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ‏ قُلْتُ لَهُ مَا عَنَى بِقَوْلِهِ- وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّى‏ قَالَ کَلِمَاتٍ بَالَغَ فِیهِنَّ قُلْتُ وَ مَا هُنَّ قَالَ کَانَ إِذَا أَصْبَحَ قَالَ- أَصْبَحْتُ وَ رَبِّی مَحْمُودٌ أَصْبَحْتُ لَا أُشْرِکُ بِاللَّهِ شَیْئاً وَ لَا أَدْعُو مَعَهُ إِلَهاً وَ لَا أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ وَلِیّاً- ثَلَاثاً وَ إِذَا أَمْسَى قَالَهَا ثَلَاثاً قَالَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی کِتَابِهِ- وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّى‏..‏[۲۹۲] ابو حمزه گوید:به حضرت باقر( علیه السلام) عرض کردم:خداى تعالى از این گفتار چه مقصودى دارد (که فرماید): «و ابراهیم که وفا کرده است»؛ فرمود:(مقصودش) کلماتى بوده که ابراهیم در (گفتن) آنها مبالغه می- کرده (و بسیارمی گفته) عرض کردم:آنها چیست؟ فرمود: هر گاه صبح می کرد، سه بار میگفت:«اصبحت و ربى محمود اصبحت لا اشرک باللَّه شیئا و لا أدعو معه الها و لا اتخذ من دونه اولیا»و چون شام میکرد سه بار میگفت؛ فرمود: پس خداى عز و جل در قرآن اش این آیه را نازل فرمود:«و ابراهیم که وفادارى کرد».
علامه بیان کرده که کلمه” توفیه” که مصدر فعل” وفى” است، به معناى آن است که حق صاحبحقراتماموکمال بپردازى و توفیه ابراهیم (علیه السلام) این بود، که آن حضرت هرحق بندگى که به عهده داشت، تمام و کامل ادا کرد؛و به بهترین وجه هم ادا کرد.[۲۹۳]سپس علامه درادامه بیان خود این آیه را می آورد، که خداى تعالى در ستایشاش فرموده:«وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ» (بقره/۱۲۴)
طبرسی براین باور است، که حضرت ابراهیم فرمان خدا رابه طور کامل وتمام انجام داد.[۲۹۴]
هم چنیندرتفسیرالقرآن الکریم مولف بیان کرده است، که وفی به معنای اتمام امر و فرمان وصبر بر ذبح فرزند وآتش نمرود است.[۲۹۵]
طریحیاینحدیثرادرجهتتفسیرآیهبیان داشته است،و معنای وفا رادر کلامامام برای مخاطب خود بیان وتبیین کرده است،که مقصود از وفاداری امام گفتن این جملههای مورد نظردر حدیث است.اماآنچه روشن است، گفتن این جملهها در لفظ فقط نمیتواند باشد، بلکه در عمل، حضرت ابراهیم آنهارا ادا کرده است.
۳-۷-هدا
طریحی بیان داشته است،که هدا به معنای راهنمایی کردن وثابت قدم نگه داشتن بر صراط المستقیم است.[۲۹۶]
مولف دراین قسمت آیهی ذیل را بیان داشته است، که عبارت است از :« اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ» (حمد/۶)« به راه راست ما را راهبر باش.»
حدیث آورده شده، توسط طریحی در این قسمت عبارت است از :
قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ (علیه السلام) فِی قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ‏ قَالَ یَقُولُ أَرْشِدْنَا إِلَى الصِّرَاطِ الْمُسْتَقِیمِ أَرْشِدْنَا لِلُزُومِ الطَّرِیقِ الْمُؤَدِّی إِلَى مَحَبَّتِکَ وَ الْمُبَلِّغِ إِلَى‏ دِینِکَ‏ وَ الْمَانِعِ مِنْ أَنْ نَتَّبِعَ أَهْوَاءَنَا فَنَعْطَبَ أَوْ نَأْخُذَ بِآرَائِنَا فَنَهْلِکَ‏.[۲۹۷]
حضرت صادق( علیه السلام) در باره آیه «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ‏» فرمود: یعنى ما را راهنمایى کن براه مستقیم، که منظور از راهنمایى کن،این است که، براهى که برساند، ما را به محبت تو و دینت، و باز دارد، از آنکه پیرو هواى نفس خویش باشیم، یا از آرا خود پیروى کنیم و هلاک گردیم.
راغب براین باوراست،که هدی به معنای راهنمایی با لطف ومهربانی است؛ وهم چنین بیانداشته استکه،دراین آیات که واژه هدایت درآنها بهکاررفته است،اولایمان ونیکواری باید باشد، سپس افزونی هدایت ازسوی خدا است.[۲۹۸]
در تاج العروس آمده است،که هدی به معنای راهنمایی است، و دلالت میکند به لطفی که مارا به مطلوب برساند.[۲۹۹] در کتاب العین آمده است،هدی به معنای آنچه هدایت میکند به سوی صاحب موده از نیکی است.[۳۰۰]
این حدیث معنای هدایت را، راهنمایی به سوی محبت خداوندی یا راهی که انتهای آن محبت خداوندی است، میداند وتفسیر میکند، و هر چه محبت خدا شامل او شود، یقیناً از هوی هوس به دور می باشد.
۳-۸-دبب
طریحی بیانداشته است، دابه که از ریشه “دبب” است،به این معنا است،که آن خارج می شود، ازبین صفا ومروه و خبر میدهد، به مومن که او مومن است، و به کافرکه اوکافر است.[۳۰۱]
آیهی آورده شده، دراین قسمت عبارت است از : «وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّهً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کانُوا بِآیاتِنا لا یُوقِنُونَ» (نمل/۸۲) «و چون قول [عذاب‏] بر ایشان واجب گردد جنبنده‏اى را از زمین براى آنان بیرون مى‏آوریم، که با ایشان سخن گوید،که مردم [چنان که باید] به نشانه‏هاى مایقین نداشتند.»
طریحی حدیثی را در این قسمت بیان داشته است، که عبارت است از:
«وَ عَنْ حُذَیْفَهَ عَنِ النَّبِیِّ ص قَالَ: دَابَّهُ الْأَرْضِ طُولُهَا سِتُّونَ ذِرَاعاً لَا یُدْرِکُهَا طَالِبٌ وَ لَا یَفُوتُهَا هَارِبٌ فَتَسِمُ الْمُؤْمِنَ بَیْنَ عَیْنَیْهِ وَ تَکْتُبُ بَیْنَ عَیْنَیْهِ «مُؤْمِنٌ» وَ تَسِمُ الْکَافِرَ بَیْنَ عَیْنَیْهِ وَ تَکْتُبُ بَیْنَ عَیْنَیْهِ «کَافِرٌ» وَ مَعَهَا عَصَا مُوسَى وَ خَاتَمُ سُلَیْمَانَ فَتَجْلُو وَجْهَ الْمُؤْمِنِ بِالْعَصَا وَ تَخْطِمُ أَنْفَ الْکَافِرِ بِالْخَاتَمِ حَتَّى یُقَالَ یَا مُؤْمِنُ وَ یَا کَافِرُ[۳۰۲] حذیفه از پیامبرخدا روایت کرده است،که حیوانى است،به طول ۶۰ ذراع که هیچ کس نمیتواند،آن را بگیرد واحدى نمیتواند از چنگ او فرار کند؛ میان دو چشم مومن علامت گذاشته مى‏نویسد: مومن؛ و میان دو چشم کافر اثر گذاشته مى‏نویسد: کافر؛ عصاى موسى و انگشترى سلیمان با اوست؛ صورت مومن را به عصا روشنى میدهد و بینى کافر رابه انگشترى مهر مى‏زند،تا به مومن خطاب شود: اى مومن و به کافر خطاب شود: اى کافر.
راغببیانداشتهاست،که الدَّبُ‏ والدُّبِیبُ‏،بهمعنای آرام راهرفتن است،که درباره حیوانات و حشرات بیشتربهکار مى‏رود؛ و درحرکت نفوذى آرام آب و رطوبت و نوشیدنى و مانند اینها که حرکتشان را حواس درک نمى‏کند، به کار مى‏رود؛ و همچنین درباره تمام جانداران هر چند که عرف مردم فقط اسب را دَابَّه گویند، است.[۳۰۳]
مولف درمعجم مقایس اللغه براین نظر است،که دبب به معنای راه رفتن به آرامی بر روی زمین است، و بیان میدارد،که”دَبَ‏ دبیباً”یعنی هرآنچه بر روی زمین راه برود، و این معنای دابه است.[۳۰۴]
در تاج العروس آمده است، که”دبّ” به معنای راه رفتن مورچه و هر حیوانی غیر از آن بر روی زمین، که راه رفتن آن آرام باشد؛ وسرعت نداشته باشد،است.[۳۰۵]
علامه براین عقیده است،که دابهالارض بیان یک آیت خارق العاده ای است، که درآیهی «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»(فصلت/۵۳) آن را وعده داده، و اما اینکه آن جنبنده ،جنبنده‏اى باشد که با مردم صحبت کند، از آنجا که کلمه” دابه- جنبنده” به هر صاحب حیاتى اطلاق مى‏شود، که در زمین راه مى‏رود مى‏تواند انسان باشد و مى‏تواند حیوانى غیرانسان باشد، اگر انسان باشد که تکلم و سخن گفتنش امرى عادى است، نه خارق العاده؛ و اگرحیوانى بى زبان باشد، آن وقت حرف زدنش مانند، بیرون شدنش از زمین امرى خارق العاده است.[۳۰۶]
آنچه میتوان بیان داشت، این است که دابه الارض بیان یک امر خارق العاده است، هم چنان که در بیان علامه به آن اشاره شده است، حدیث آورده شده معنای آن وشگفتی آن را در کلام امام بیان کرده است.
۳-۹-ذنب
طریحی در بیان ذنب بر این باور است که ذنوب،به معنای دلو و سطل بزرگ است.[۳۰۷]
آیهی آورده شده، در این قسمت عبارت است از: « لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِراطاً مُسْتَقِیماً»(فتح/۲)« تا خداوند از گناه گذشته و آینده تو درگذرد و نعمت خود را بر تو تمام گرداند، و تو را به راهى راست هدایت کند.»
حدیث آورده شده، در این قسمت عبارت است از : عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى نَبِیِّهِ مَکَّهَ قَالَ لَهُ یَا مُحَمَّدُ إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً. لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ عِنْدَ مُشْرِکِی أَهْلِ مَکَّهَ بِدُعَائِکَ إِیَّاهُمْ إِلَى تَوْحِیدِ اللَّهِ فِیمَا تَقَدَّمَ وَ مَا تَأَخَّرَ لِأَنَّ مُشْرِکِی مَکَّهَ أَسْلَمَ بَعْضُهُمْ وَ خَرَجَ بَعْضُهُمْ عَنْ مَکَّهَ وَ مَنْ بَقِیَ مِنْهُمْ لَا یَقْدِرُ عَلَى إِنْکَارِ التَّوْحِیدِ عَلَیْهِ إِذَا دَعَى النَّاسَ إِلَیْهِ فَصَارَ ذَنْبُهُ عِنْدَهُمْ مَغْفُوراً بِظُهُورِهِ عَلَیْهِم‏ فَقَالَ الْمَأْمُونُ لِلَّهِ دَرُّکَ.[۳۰۸] پس چون عزّ و جلّ براى حضرت خاتم رّسل مکّه رامفتوح گردانید، ایزد اکبر کریمه«‏ إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ» بر آن حضرت منزل فرمود؛یعنى:یا محمّد گناه تو که با اعتقاد مشرکان به واسطه دعوت آن کافران بهیگانگى خداى عزّوجلّ ثابت و حاصل است، از ماتقدّم و تأخّریکسر معفوّ است، و مغفور؛وماتأخّر بواسطه آنمذکوروعیان است؛که مشرکان مکّه بعضى مسلمان گشتند؛وبعضى بعد از فتح مکّه از آن محلّ بیرون رفته، لیکنبرهمان شرکو عصیان بودند؛و جمعى از ایشان که در مکّه باقى و پنهان بودند؛آن طایفه قادر بر انکار توحید در هنگامی که مردمان ایشان را بر آن دعوت مینمودند،نبودند؛پس گناه آن رسول ایزد تعالى و تقدّس معفوّ و مغفور است، به واسطه آنکه توحید و یگانگى قادر مجید برآن طایفه بیّن و ظاهر گردید، مامون گفت: للَّه درّک.
علامه بر این باور است، که مراد از کلمه” ذنب” در آیه شریفه گناه به معناى معروف کلمه یعنى مخالفت تکلیف مولوى الهى نیست؛وهم چنین بیان می دارد،که متبادر از لفظ” ذنب” مخالفت امر مولوى است، که عقاب در پى بیاورد؛ و معنایى است که نظر عرف مردمان متشرع به آن دو لفظ داده و گرنه معناى لغوى ذنب همان بود که گفتیم، عبارت است از هر عملى که آثار شوم داشته باشد؛ حال که معناى لغوى و عرفى این کلمه روشن شد؛ مى‏گوییم قیام رسول خدا به دعوت مردم و نهضتش علیه کفر و وثنیت از قبل از هجرت و ادامه‏اش تا بعد از آن وجنگهایى که بعد از هجرت با کفار مشرک به راه انداخت، عملى بود داراى آثار شوم و مصداقى بود، براى کلمه” ذنب.”[۳۰۹]

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.

روش شناسی مجمع البحرین طریحی در بکار گیری روایات- قسمت ۱۴

این حدیث بیانیتفسیری وتعیینی دارد، ومعنای قصدرابیان وتفسیرمیکند،واین میانه روی را درزندگی و عبادت سفارش میکند.
۳-۲۱-وقذ
مولف بیان داشته است، که واژه وقذ به معنای زدنی که منجر به مرگ شود، است.[۳۶۶]
آیهیآورده شده در ذیل این واژه، عبارت استاز«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَهُ وَ الْمَوْقُوذَهُ وَ الْمُتَرَدِّیَهُ وَ النَّطِیحَهُ وَ ماأَکَلَ السَّبُعُ إِلاَّ ما ذَکَّیْتُمْ»(مائده /۳)«حرام شدبر شما مردار وخون وگوشت خوک و هرحیوانى که، به هنگام کشتنش نام دیگرى جز اللّه را بر او بگویند، و آنچهخفه شده باشد؛ یا به سنگ زده باشند، یا از بالا در افتاده باشد؛ یا به شاخ حیوانى دیگر بمیرد، یا درندگان از آن خورده باشند، مگر آنکه ذبح اش کنید.»
حدیثی که درذیل آیهی بالا آورده شده، عبارت است از :«روَى عَبْدُ الْعَظِیمِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِیُّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الرِّضَا (علیه السلام) أَنَّهُ قَال:قال عَزَّ وَ جَلَّ- وَ الْمُنْخَنِقَهُ وَ الْمَوْقُوذَهُ وَ الْمُتَرَدِّیَهُ وَ النَّطِیحَهُ وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ إِلَّا ما ذَکَّیْتُمْ‏ قَالَ‏ الْمُنْخَنِقَهُ الَّتِی انْخَنَقَتْ بِأَخْنَاقِهَا حَتَّى تَمُوتَ‏ وَ الْمَوْقُوذَهُ الَّتِی مَرِضَتْ وَ قَذَفَهَا الْمَرَضُ حَتَّى لَمْ یَکُنْ بِهَا حَرَکَهٌ وَ الْمُتَرَدِّیَهُ الَّتِی تَتَرَدَّى مِنْ مَکَانٍ مُرْتَفِعٍ إِلَى أَسْفَلَ أَوْ تَتَرَدَّى مِنْ جَبَلٍ أَوْ فِی بِئْرٍ فَتَمُوتُ‏ وَ النَّطِیحَهُ الَّتِی تَنْطَحُهَا بَهِیمَهٌ أُخْرَى فَتَمُوتُ‏ وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ‏ مِنْهُ فَمَاتَ‏»[۳۶۷] حضرت فرمود:منخنقه آن حیوانیست، که گلو و راه تنفّسش را بفشارندتا خفه شود و بمیرد، و موقوذه آن حیوانیست، که بیمارى پیدا کندکه نتواند از جاى برخیزدیا بجنبد؛ و همچنین بماندتا بمیرد، و متردّیه آنست که از سطح بلندى چون کوه بیفتد، یا در چاهى افتد و بمیرد؛ و نطیحه آنست که حیوان شاخ دارى او را با شاخش زخم زند، و از جراحت آن بمیرد و آنچه درنده‏اى آن را پاره کند، و از آن بخورد.
مولف درمجمعالبیان براین باور است،که موقوذه حیوانی است، که از شدت ضرب مرده باشد.[۳۶۸] مولف اطیب البیان، موقوذه را کشتن حیوانات با سنگ وچوب میداند.[۳۶۹] علامه براین باور است، که آن حیوانی است، که کتک خورده باشد.[۳۷۰]
این حدیث معنایموقوذه رادربیان امام تبیین معنا وتفسیر میکند، ومصداق آن رابیان می دارد، آن چنانکه بیان شد، موقوذه به معنای کشتن حیوان به وسیله ضرب است؛ واین حدیثآن را به معنای حیوانیکه مریضاست،طوریکه نتواندازجای برخیزد،بیان میداردوآن را تعیین معنا میکند.
۳-۲۲-شور
طریحی براین عقیده است، که کلمه شورکه کلمه مشاوره از این ریشه است، به معنای مشارکت درکلام است،تاحق آشکار شود.[۳۷۱] آیهی آورده شده،دراین قسمت عبارت است از: «فَبِما رَحْمَهٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِین»(آل عمران/۱۵۹)«به سبب رحمت خداست، که تو با آنها این چنین خوشخوى ومهربان هستى، اگرتندخو و سخت‏دل مى‏بودى، ازگردتو پراکنده مى‏شدند؛پس بر آنها به بخشاى و برایشان آمرزش بخواه و درکارها با ایشان مشورت کن و چون قصد کارى کنى، بر خداى توکل کن، که خدا توکل کنندگان را دوست دارد.»
حدیثیکه درذیلآیهی بالاآوردهشده،عبارتاست از:« قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) لَا ظَهِیرَکَالْمُشَاوَرَهِ وَقَالَ(علیه السلام) لَامُظَاهَرَهَ أَوْثَقُ مِنْ مُشَاوَرَه».[۳۷۲]
-امیر مومنان(علیه السلام) فرمود:پشتیبانىچون مشورت کردن نباشد، وفرمود: همیارى کردنى چون هم شورى نیست.
راغب اصفهانی بیان کرده است،که مشاوره ومشوره وتشاور از ماده “شرت العسل” است، وقتیکه عسلرا از جایش بیرون میآوری، رای را نیز از طرف مقابل بیرون میآوری.[۳۷۳]
این حدیث بیانیتعیینی وتفسیریدارد، کهمشورتباعثمحکم کردنکارهامیشود،هم چنانکه درآیه مشهود است،ابتدا مشورت رادر اولیت انجام کارقرار داده است، و توکل رابعد از آن آورده است، واین پر اهمیت بودن امر مشورت رامی رساند.
۳-۲۳-عبر
مولفبراین نظراست،کهواژه عبر،کهعبره از این ریشه است، به معنای موعظهاییکه برایعقل باشد و مفید فکر باشد، است.[۳۷۴] آیهی آورده شده، عبارت است از:«لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ ما کانَ حَدِیثاً یُفْتَرى‏ وَ لکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» (یوسف/۱۱۱)«براستىکه در داستانهاىایشانعبرتىاست،براىخردمندان و این سخنى نیست که بهم بافته باشند،بلکهتصدیق کتابهایىاست،که نزد او است،وبیان هرچیزى است و هدایت و رحمتى است، براى مردمانى که ایمان دارند.»
حدیثی که، در ذیل واژهی بالا آمده است، عبارت است از: یَا هِشَامُ مَنْ سَلَّطَ ثَلَاثاً عَلَى ثَلَاثٍ فَکَأَنَّمَا أَعَانَ عَلَى هَدْمِ عَقْلِهِ مَنْ أَظْلَمَ نُورَ تَفَکُّرِهِ بِطُولِ أَمَلِهِ وَ مَحَا طَرَائِفَ حِکْمَتِهِ بِفُضُولِ کَلَامِهِ وَ أَطْفَأَ نُورَعِبْرَتِهِ بِشَهَوَاتِ نَفْسِهِ فَکَأَنَّمَا أَعَانَ هَوَاهُ عَلَى هَدْمِ عَقْلِهِ وَمَنْ هَدَمَ عَقْلَهُ أَفْسَدَ عَلَیْهِ دِینَهُ وَدُنْیَاهُ.[۳۷۵] -اى هشام هرکه سه چیز را برسه چیز دیگر مسلط سازد،به ویرانى عقلش کمک کرده، آنکه پرتو اندیشه‏اش به آرزوى دراز تار شود؛ و حکمتهاى نغز را به گفتار بى‏مغز نابود کند؛ وتابش نورعبرت را به طوفان شهوت خود خاموش نماید، چون هوس یارى بر ویرانى عقل خود اقدام کند، هرکه عقلش را ویران کرد، دین و دنیایش تباه شود.
طبرسیبراین باوراست،کهعبره راهنماییودلیلیاست،که انسان رابه مطلوب برساند.[۳۷۶]در مفردات آمده است، که عبره حالتی است، که انسان را ازشناخت چیزی که دیده شده است به چیزی که دیده نشده و درگذشته رخ داده میرساند.[۳۷۷]
این حدیث بیانیتفسیری دارد، که اگردر کسی صفت عبرت نباشد؛عقل خود را ویران کرده است، و نتیجه ویرانی عقل تباهی دین ودنیا است و همان طورکه درآیه بیان میدارد، عبرت مترتب بر اموری حقیقی است، نه خیالی و وهمی، وعبرت گرفتن راهدایت و رحمتی برای مومنان دانسته است؛وهم چنین میتوان بیان داشت،که صفت عبرت درمورد انسان هایی که ایمان دارند، به عمل می انجامد.
۳-۲۴-محص
باب صاد کلمه محص، که مولف بیان کرده است، که به معنای خالص شدن است.[۳۷۸] آیه- ی آورده شده،عبارت است از:«وَلِیُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِینَآمَنُواوَ یَمْ حَقَ الْکافِرِین»(آلعمران/۱۴۱)«وتا مومنان را پاکیزه گرداند و کافران را نابود سازد.»
حدیثیکه در ذیل آیهی بالا بیان شده، عبارت است از: عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِی الْمَغْرَاءِ عَنِ ابْنِ أَبِی یَعْفُورٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلامیَقُولُ‏ وَیْلٌ لِطُغَاهِ الْعَرَبِ مِنْ أَمْرٍ قَدِ اقْتَرَبَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ کَمْ مَعَ الْقَائِمِ مِنَ الْعَرَبِ قَالَ نَفَرٌ یَسِیرٌ قُلْتُ وَ اللَّهِ إِنَّ مَنْ یَصِفُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْهُمْ لَکَثِیرٌ قَالَ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَنْ یُمَحَّصُوا وَ یُمَیَّزُوا وَ یُغَرْبَلُوا وَ یُسْتَخْرَجُ فِی الْغِرْبَالِ خَلْقٌ کَثِیر[۳۷۹]-ابن ابى یعفور گوید: شنیدم امام صادق (علیه السلام) می فرمود: واى بر سرکشان عرب از امرى که نزدیک است دراین زمان، عرض کردم: قربانت گردم چند نفر از عرب همراه حضرت قائم خواهند بود؟ فرمود:چند نفر اندک،عرض کردم به خدا کسانى که از ایشان از این امر سخن می گویند؛ (اظهارعقیده با امام زمان می کنند.)بسیارند، فرمود: مردم ناچار باید بررسى شوند، و جدا گردند و غربال شوند، و مردم بسیارى از غربال بیرون ریزند.
علامه بیان داشته است، مصدرتمحیص که فعل یمحص ازآن مشتق شده است، به معنای خالصکردن چیزی است، که ناخالصی ها درآن داخل شده است؛ ودرتفسیرآیه آمده است، که معلوم کردن ایمان مومن از غیر مومن یک امر است، و خالص کردن ایمان او از ناخالصیهای دیگر، امری دیگر است.[۳۸۰]
در اطیبالبیان مولف براین باور است، که ممکن است تلخیص ذنوب باشد، که اگر در امتحانات صبر کنند، گناهان آنان از بین برود، و ممکن است تلخیص ایمان باشد؛ ونیز ممکن است، تلخیص مومن از غیر مومن باشد.[۳۸۱]
این حدیث درتفسیر واژه آمده است، و معنای آن را تعیین میکند،که منظور از واژه محص امتحانکردن مردم به وسیلهآزمایشوامتحاناست؛و هم چنین بیان میدارد،که منظور غیرمومن نیست؛ ومیتوان گفت افراد زیادیکه اعتقاد به امام زمان (عج الله وتعالی الشریف) دارند، ولی ازایمان ضعیفی بر خوردار هستند،وسخن خطاب به معتقدین امام است نه کفار.
۳-۲۵-اسف
درمجمعالبحرین آمده است،که کلمه اسف، به معنای حزن وغضب است.[۳۸۲] آیهی آورده شده،عبارت است از:«فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِین»(زخرف/۵۵)«چونمارابهخشم آوردند از آنها انتقام گرفتیم؛ و همگان را غرقه ساختیم.»
حدیثی که در ذیل آیهی بالا آورده شده؛ عبارت است از: « وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ رَفَعَهُ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)‏ فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَا یَأْسَفُ کَأَسَفِنَا وَ لَکِنَّهُ خَلَقَ أَوْلِیَاءَ لِنَفْسِهِ یَأْسَفُونَ وَ یَرْضَوْنَ وَ هُمْ مَخْلُوقُون‏.»[۳۸۳]و به همین اسناد از احمد بن ابى عبد اللَّه از پدرش مرویست، که آن را مرفوع ساخته به سوى حضرت صادق (علیه السلام) که در قول خداى عز و جل‏« فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ‏ »یعنى«پس آن هنگام که مارا سخت خشمناک و اندوهگین ساختند؛ کینه کشیدیم از ایشان.»فرمود:کهخداىتبارکوتعالىاندوهگیننمیشود؛وخشم نمیگیرد، چون اندوه و خشم مالکین، خداوند دوستانى چند را از براى خود آفریده،کهاندوه میخورند، و خشم می گیرندو خوشنود مى‏شوند.
طبرسی براین نظراست، که اسف به معنای خشم و اندوه هردو آمده است، ولی در این آیه به معنای صرف غضب است.[۳۸۴]
علامه بیان داشته است، که کلمه آسفونا از مصدر ایساف است؛ که به معنای خشمگین کردن دیگری است؛و معنای آیه این چنین است، بعد از آنکه ما را به خشم در آوردند، از ایشان انتقام گرفتیم و علامه بیان داشته است،که خشم در خداوند به معنای اراده عقوبت است.[۳۸۵] مولف تفسیر جوامع الجامع بر این نظر است، که خشم خداوند بر گناهکاران، اراده خداوند بر کیفر دادن آنها است.[۳۸۶]
این حدیث معنای واژه اسف را در مورد خداوندتفسیر و تعیین معنا میکند، که خشم درخداوندوجود ندارد، واینخشم به معنای اراده او درعذاب است؛ هم چنان که در حدیث آمده است، که خشم و خشنودی در اولیاء او وجوددارد، و این حالت خاص بندگان است، نه خداوند.
۳-۲۶-حلف
مولف براین باوراست،که کلمه حلف به معنای سوگند و همپیمانی است.[۳۸۷] آیهی آورده شده دراین قسمت عبارت است از:«وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلاَّفٍ مَهِین»(قلم/۱۰) «از هرفرومایه‏اى که بسیار سوگند مى‏خورد، پیروى مکن.»
حدیثی که درذیل آیهی بیان شده، عبارت است از: «لا حلف‏ فی الاسلام.» آن سوگندی که در جاهلیت میخوردند، در مسلمانى مثل آن مشروع نیست.‏
راغب در مفردات براین باور است، که حلف به معنای هم پیمانی است؛ ولی این هم پیمانی قبل ازاسلام به این شکل بود، که دو قبیله با هم پیمان می شدند، تا قبیله دیگر را غارت کنند، و فتنه انگیزی کنند، و دراین غارت آن چه را که به دست آوردند بایکدیگر شریک باشند، اما این عهد وپیمان بعد اسلام نهی شد،چرا که اسلام عهد وپیمان را براساس نیکی و تقوا قرار داده است.[۳۸۸]
علامه براین نظراست، که کلمه حلاف به معنای کسی است، که بسیار سوگند میخورد و سوگند خوردن درهرامر مهم و غیر مهم وحق وباطل لازمه اش این است،که شخص سوگند خورنده احترامی برای صاحب سوگند قایل نباشد، و چون سوگند هابه نام خداوند بوده است سوگند خورنده عظمتی برای خدا قایل نبوده، واین مطلب برای رذلی شخص و رذالت این صفت کافی است.[۳۸۹]
این حدیث واژه حلف را تعیین وتبیین معنا وتفسیر میکند، وباآوردن مصداق آن در اسلام زشتی این مطلب را که، شخصی که بسیار قسم می خورد، بیان می دارد،تا مخاطب تأثیر و اهمیت این امر، یعنی قسم خوردن بسیار، برای او روشن و واضح گردد.
۳-۲۷-زخرف
مولف براین عقیده است،که کلمه زخرف به معنای زینت وآنچه زینت داده شده و مزین شده، است.[۳۹۰] آیهی آورده شده در این قسمت، عبارت است از: «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما یَفْتَرُونَ» (انعام/۱۱۲) «وبدین گونهبراى هرپیامبرى دشمنى از شیطانهاى انس و جن برگماشتیم، بعضى از آنها به بعضى براىفریب[یکدیگر]سخنانآراستهالقا مى‏کنند؛و اگر پروردگار تو مى‏خواست چنین نمى‏کردند،پس آنان را با آنچه به دروغ مى‏سازند، واگذار».
حدیثی که درذیل آیه بیان شده، عبارت است از: «عنْ أَیُّوبَ بْنِ الْحُرِّ قَالَ‏ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) یَقُولُ‏ کُلُّ شَیْ‏ءٍ مَرْدُودٌ إِلَى الْکِتَابِ وَ السُّنَّهِ وَ کُلُّ حَدِیثٍ لَا یُوَافِقُ کِتَابَ اللَّهِ فَهُوَ زُخْرُف‏»[۳۹۱]– ابوعبداللَّهصادق(علیه السلام) مى‏گفت: هرحکمى به کتاب و سنت ارجاع مى‏شود،و هر حدیثى که، با کتاب خدا موافق نباشد، ساختگى است.

سیس

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.

روش شناسی مجمع البحرین طریحی در بکار گیری روایات- قسمت ۷

حدیث آورده شده، در ذیلآیه عبارت است از: وَ جَاءَ قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ الْکُوفَهِ إِلَى عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (علیه السلام) فَقَالُوا لَهُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ادْعُ لَنَا بِدَعَوَاتٍ فِی الِاسْتِسْقَاءِ فَدَعَا عَلِیٌّ (علیه السلام) الْحَسَنَ(علیه السلام)وَ الْحُسَیْنَ(علیه السلام)‏ قَالَ یَا حَسَنُ ادْعُ فَقَالَ الْحَسَنُ (علیه السلام) اللَّهُمَّ هَیِّجْ لَنَا السَّحَابَ بِفَتْحِ الْأَبْوَابِ بِمَاءٍ عُبَابٍ وَ رَبَابٍ بِانْصِبَابٍ وَ انْسِکَابٍ یَا وَهَّابُ وَ اسْقِنَا مُطَبِّقَهً مُغْدِقَهً مُونِقَهً فَتِّحْ أَغْلَاقَهَا وَ سَهِّلْ إِطْلَاقَهَا وَ عَجِّلْ سِیَاقَهَا بِالْأَنْدِیَهِ فِی الْأَوْدِیَهِ یَا وَهَّابُ بِصَوْبِ الْمَاءِ یَا فَعَّالُ اسْقِنَا مَطَراً قَطْراً طَلًّا مُطِلًّا طَبَقاً مُطَبِّقاً عَامّاً مِعَمّاً رِهَماً بُهْماً رُحْما[۱۸۰]و گروهى از مردم کوفه نزد على بن ابى طالب (علیه السّلام) رفتند،و گفتند: یا امیرالمومنین دعاهایى در طلب نزول باران براى ما بخوان؛پس امیر المومنین‏ على (علیه السّلام) دو فرزند خود حسن(علیه السلام) و حسین (علیه السّلام)را طلب کرد، و حسن را فرمود:دعا کن، امام حسن(علیه السّلام) چنین دعا کرد: اللّهمّ هیّج لنا– تا آخر دعاى متن؛آمین یا ربّ العالمین را خواند، که ترجمه آن این است: بار خدایا ابرها را به گشودن درهاى رحمتت به وسیله آبى سیل آسا و بادوام برانگیز،ومارابهوسیلهبارانى فراگیر و دامن‏گستروبهجت انگیزسیرابفرما،خدایافروبستگی- هاى ابرها را بگشاى و روان ساختن اش راآسان گردان.
در مجمع البیان آمده است که، بهیج به معنای گیاه ودرخت خشک شده است، که در خشکی به نهایت خود رسیده باشد.[۱۸۱]
مولف در اطیب البیان بر این باور است،که خشک میشود واز حالت سبز بودنش خارج می شود.[۱۸۲]
طریحی این حدیث را از باب جناس لفظ واژه” یَهیجُدرآیه و هَیِّجْ درحدیث” بیان کرده است، واین حدیث تفسیری نیست.
۲-۲-۷-جلب
مولف براین نظراست،که واژه جلب به معنای بانگ زدن است.[۱۸۳] آیهی آورده شده دراین قسمت عبارت است از: «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاَّ غُرُوراً» (اسرا/۶۴)«با فریادخویش هر که راتوانى از جاى برانگیز،و به یارى سواران وپیادگانت بر آنان بتاز و در مال و فرزند با آنان شرکت جوى و به آنها وعده بده، و حال آنکه شیطان جز به فریبى وعده‏شان ندهد.»
حدیثی که در ذیل آیهی بالا آمده، عبارت است از:عن‏ غیاث‏ قال سمعت أبا عبدالله (علیه السلام) یقول لا جلب ولا جنب ولا شغار فى الإسلامقال الجلب الذى یجلب مع الخیل یرکض معها والجنب الذى یقوم فى أعراض الخیل فیصیح بها والشغار کان یزوج الرجل فى الجاهلیه ابنته بأخته.[۱۸۴]امام صادق (علیه السلام) ‏فرمود:جلب، جنب و شغار در اسلام نیست؛حضرت فرمود: جلب آن است که، شخص اسبى را با اسبى که دارد، بیاوردکه با آن نیز، مسابقه را ادامه دهد وجنب همان استکه، در پایه کوه مى‏ایستدو از آنجا فریاد مى‏کشد (و مردم را براى پرداخت زکات دعوت مى‏کند.) و شغار این است، که مرد در زمان جاهلیت دخترش را،در برابرگرفتن خواهر دیگرى تزویج مى‏کرد.»
راغب بر این باور است،که اصل جلب به معنای راندن چیزی است؛ وبیان کردهکه جَلَب آن است،که در مسابقات اسب دوانی شخصی جلوتر از همه است،ویک نفر دیگر در این حالت بانگ می زند ومی خواهد با شلاق زدن براسب خود،ازآن شخص جلو بیفتد.[۱۸۵]
علامه بیان داشته است که، جلب اگر به باب افعال رود، به معنای از روی قهرفریادزدن برسرکسی است.[۱۸۶]
حدیث براساس جناس لفظ واژه أَجْلِبْ درآیه،وجلبدرحدیث بیان شده است،ودر صدد تفسیرآیهی مورد نظر نیست.
۲-۲-۸-جیب
در باب باء واژهجیب،مولفبراین عقیدهاست که،به معنای گریبان ویقیه پیراهن است.[۱۸۷]و آیهی آورده شده،عبارت است از: «اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ وَ اضْمُمْ إِلَیْکَ جَناحَکَ مِنَ الرَّهْبِ فَذانِکَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّکَ إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلائِهِ إِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً فاسِقِینَ» (قصص/۳۲)«دست خود را در گریبان برتا بى هیچ نقص (برص و) مرضى سفیدو روشن (چون ماه تابان) بیرون آید، و تا (به ظهور این معجزه)از وحشت و اضطراب بیاسایى، باز دست به گریبان بر(تا به حال اول برگردد)؛ این دو (عصا و ید بیضا) از جانب خدایت دو برهان (کامل و دو معجزه بزرگ الهى بر رسالتتو) است (اینک برو به رسالت)به سوى فرعون وفرعونیان که قومى فاسق و نابکارند.»
حدیثی که درذیل آیه آورده شده،عبارت است از:قالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)أَنْسَکُ النَّاسِ نُسُکاً أَنْصَحُهُمْ جَیْباً.[۱۸۸] رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود: عابدترین مردم کسى است که، نسبت به همه مسلمین خیرخواه‏تر و پاکدل تر باشد.
با توجه به حدیث،میتوان بیان داشتکه، طریحی این حدیث را بر اساس جناس لفظ واژه جَیْبِکَ درآیه و جَیْباً در حدیث، بیان داشته است.
۲-۲-۹-برد
باب الف واژه برد، مولف براین نظراست،که به معنای تگرگ و سرد بودن است.[۱۸۹] آیهی آورده شده، عبارت است از:« لا یَذُوقُونَ فیها بَرْداً وَ لا شَراباً »(نبا /۲۴)«در آنجا نه خنکى چشند، و نه شربتى».
حدیثی که دراین باب آورده شده،عبارتاست از:اللَّهُمَّ اجْمَعْ بَیْنَنَا وَ بَیْنَهُ فِی بَرْدِ الْعَیْشِ- وَ قَرَارِ النِّعْمَهِ وَ مُنْتَهَى الرَّغْبَهِ وَ مُسْتَقَرِّ اللَّذَّهِ- وَ مُنْتَهَى الطُّمَأْنِینَهِ وَ أَرْجَاءِ الدَّعَهِ وَ أَفْنَاءِ الْکَرَامَه. [۱۹۰]بار پروردگارا جمع کن میان ماو او درزندگى خوش و قراردادن نعمت و انتهاى آرزو میل و استقرار لذت و انتهاى آرامش و امیدوارى خوشى و میان کرام.
اینحدیثکهبراساسجناسلفظ،”واژهبَرْداً،درآیهوبرد،درحدیث”بیانشدهاست، استعاره آورده شده است، برای زندگی راحت وزیبا،چرا که کلمه برد،به معنای سرد است؛ ونگفت مطلق زندگی و برد را به آن اضافه کرد، تا دربیانی زیبا مفهوم زندگی راحت وخوش را برساند،چرا که با وصفهایی که از زندگی درآن جهان شده است،با آوردن گرما، مخاطب سختیهای آن را در ذهن به تصویر می کشد، و با اضافه کردن برد به زندگی، مفهوم چنان زندگی راحت وزیبا را بیان می دارد.
۲-۲-۱۰-جدد
در باب دال،طریحی واژه جدد،را به معنای راهها بیان کرده است[۱۹۱] آیهی آورده شده، عبارت است از: « أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابِیبُ سُودٌ »(فاطر/۲۷)«آیا نمى‏بینى که خداى تعالى از آسمان آبى فرو فرستاد،پس به وسیله آن میوه‏هایى که، رنگهاى آنها گوناگون است، بیرون آوردیم و از جمله کوه‏ها داراى راههاى سفید و قرمز است، رنگهاى آنها گوناگون است، و برخى از کوه‏ها در غایت سیاهى‏اند».
حدیثی که در ذیل آیهی بالا آورده شده،عبارت است از: یَا عَلِیُّ مَنْ حَارَبَکَ فَقَدْ حَارَبَنِی وَ مَنْ حَارَبَنِی فَقَدْ حَارَبَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَا عَلِیُّ مَنْ أَبْغَضَکَ فَقَدْ أَبْغَضَنِی وَ مَنْ أَبْغَضَنِی فَقَدْ أَبْغَضَ اللَّهَ وَ أَتْعَسَ اللَّهُ جَدَّهُ وَ أَدْخَلَهُ نَارَ جَهَنَّم‏.[۱۹۲] اى على هر که با تو جنگد، بامن جنگیده و هر که با من جنگد، با خدا جنگیده، على هر که تو را دشمن دارد، مرا دشمن داشته هرکه مرا دشمن دارد، خدا را دشمن داشته، و خدا او را بخت برگشته کند، و به دوزخ برد.
طریحی این حدیث رابراساس جناس لفظ،واژه جُدَدٌدرآیه وجَدَّهُ درحدیث، آورده است و از جهتی هم میتوان گفت، این مفهوم را میرساند، برای زندگی این شخص، که با این دشمنی زندگی خود را به ورطهی هلاکت می کشاند.
۲-۲-۱۱-رصد
مولف براین باور است، که واژه رصد به معنای نگهبانی و دیده بانی است.[۱۹۳] آیهی آورده شده در این باب، عبارت است از:« فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاهَ وَ آتَوُا الزَّکاهَ فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» (توبه/۵)«و چون ماههاى حرام گذشت مشرکانراهرجایافتید،بکشیدودستگیرشانکنید،ومحاصرهکنیدو(براىکشتنو دستگیریشان)درهرکمینگاه بنشینید،پس اگر توبه کردند،و نماز بهپاداشتند، و زکاه دادند راهشان را باز کنید (و آزادشان بگذارید.) که خدا آمرزنده و مهربان است».
مولف در مجمع البیان براین نظراست،که مرصد به معنای راه ومانند آن آمده است.[۱۹۴]
علامه بیان داشته است، که مرصد اسم مکان رصد و رصدبه معنای آمادگی برای مراقبت است.[۱۹۵]در اطیب البیان مولف براین عقیده است،که رصد به معنای کمین گاه وراههایی آمده است، که مشرکین نتوانند از آن فرار کنند.[۱۹۶]
حدیثی که در ذیل آیه آمده،عبارت است از:عن حماد بن بشیر قال سمعت أبا عبد الله (علیه السلام) یقول قال رسول الله (صلی الله علیه و آله)‏ قال الله عز و جل من أهان لی ولیا فقد أرصد لمحاربتی و ما تقرب إلی عبد بشی‏ء أحب إلی مما افترضت علیه و إنه لیتقرب إلی بالنافله حتى أحبه فإذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها إن دعانی أجبته و إن سألنی أعطیته و ما ترددت عن شی‏ء أنا فاعله کترددی عن موت المؤمن یکره الموت و أکره مساءت[۱۹۷].-حماد بن بشیر گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده، خداى عزو جل فرماید:هر که به دوستى از من اهانت کند، به تحقیق براى جنگ با من کمین کرده است، و هیچ بنده به چیزى به من تقرب نجوید،که نزد من محبوب‏تر از آنچه بر او واجب کرده‏ام باشد؛وهمانا او به وسیله نماز نافله به من نزدیک شود،تا آنجا که من او را دوست بدارم و هنگامى که او را دوست بدارم گوش او شوم، همان گوشى که با آن می شنود؛ و چشم او گردم ،همان چشمى که با آن ببیند؛ و زبانش شوم همان زبانى که با آن سخن گوید، و دست او گردم همان دستى که با آن بگیرد؛ اگر مرا بخواند، اجابتش کنم و اگر از من خواهشى کند، به او بدهم و من در کارى که انجام دهم، هیچ گاه تردید نداشته‏ام مانند تردیدى که در مرگ مومن دارم (زیرا) او مرگ را خوش ندارد، و من ناخوش کردن او را.
این حدیث براساس جناس لفظ “واژه مَرْصَدٍ در آیه و أرصد در حدیث” بیان شده است ودرصدد تفسیرآیه مورد نظر نیست،کمینی که در حدیث آمده است،بیانی مجازی نیز دارد برای کسی که واجباتی که توسط سنت به ما رسیده است؛را انجام ندهد؛ودر حق آن کوتاهی وسهل انگاری کند، رصد هم در آیه به معنای کمین گاه است ،وهم درحدیث با این تفاوت که در آیه مجاز نیست، وبه مسلمین دستور داده شده است،که در کمین مشرکین بنشینند.
۲-۲-۱۲-صعد
طریحی بیان داشته،که واژه صعید به معنای خاک پاک است.[۱۹۸] آیهای که در این قسمت آورده شده،عبارت است، از:« فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَفُوًّا غَفُورا» (نسا/۴۳)«آبىنیابیدباخاکپاک،صورت ودستهایتان رامسحکنید،کهخداوند بخشاینده و آمرزنده است».هم چنین آیهی دیگری نیزدراین باب آمده است،که عبارت است از:« مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّهَ فَلِلَّهِ الْعِزَّهُ جَمِیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ»(فاطر /۱۰)«هرکه براى خود عزّت می خواهد، همه عزّتها از آن خداست، سخنان پاک بسوى خدا بالا می رود،و عمل شایسته سخنان پاکیزه را بالا می برد.»
حدیثیکه در ذیل آیه بیان شده،عبارت است از: عن أبی حمزه الثمالی عن علی بن الحسین(علیه السلام) قال سمعته یقول‏ إذا کان یوم القیامه جمع الله تبارک و تعالى الأولین و الآخرین‏فی صعید واحد ثم ینادی مناد أین أهل الفضل- قال فیقوم عنق من الناس‏ فتلقاهم الملائکه فیقولون و ما کان فضلکم فیقولون کنا نصل من قطعنا و نعطی من حرمنا و نعفو عمن ظلمنا قال فیقال لهم صدقتم ادخلوا الجنه.[۱۹۹] على بن حسین (علیه السّلام) فرمود:چون روز قیامت شود،خداى تبارک و تعالى پیشینیان و پسینیان را در یک سرزمین گرد آورد، سپس یک منادى فریادکشد، اهل فضل کجایند؟جماعتى از مردم برخیزند،فرشتگان ایشان را استقبال کنند،وگویند:فضل شما چه بود؟گویند:ما به کسى که از ما می برید،میپیوستیم؛ و به آن که ما را محروم می کرد،عطا میکردیم؛و از کسى که به ما ستم می نمود،درمی- گذشتیم، سپس به آنها گویندراست گفتید،داخل بهشت شوید.
راغب براین باور است،که صعد وصعید و صعود،در اصل به یک معنا هستند،ولی صعد وصعودبه فرجام و عاقبت کار دشوار وسخت گفته میشود،ولیبه طور استعاره برای هر سختی بکار می روند،ولی صعید به معنای سطح ورویه زمین گفته میشود.[۲۰۰]
در مجمع البیان مولف، درذیل آیهی(فاطر/۱۰)بر این باوراست،که صعودبه معنای قبول اعمال وپذیرفتن آن است،وهرعملی که خدا طاعت آن را قبول کند،آن را به صعود توصیف می کند،چرا که فرشتگان آن را بالا میبرند.[۲۰۱]و در مورد صعید گفته است،که صعید سطح زمین بدون گیاه و درخت است، و وجه تسمیه آن این است،که اگر از باطن زمین به سطح آن صعود کنیم، سطح زمین پایان این صعود است.[۲۰۲]
علامه بیان کرده است،که صعود کلم طیب به سوی خدا،عبارت از تقرب آن به سوی خدا که آن عمل اعتلا یافته،چون خداوند رفیع الدرجات است، واین که گفتهاند،صعود عمل به معنای قبول عمل است، این صحیح نمی باشد،و از لوازم معنای آن می باشد.[۲۰۳]
این حدیث بر اساس جناس لفظ واژه یصعد، درآیه وصعیددر حدیث بیان شده است.
۲-۲-۱۳-صلد
مولفبراین باور است،که صلد به معنای سنگ سخت است.[۲۰۴] آیه ای که برای شاهد مثال آورده شده، عبارت است از: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى‏ کَالَّذِی یُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ وَ لا یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لا یَقْدِرُونَ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ مِمَّا کَسَبُوا وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِین» (بقره /۲۶۴)« اى کسانى که ایمان آورده‏اید، همانند آن کس که اموال خود را از روى ریا و خودنمایى انفاق مى‏کند، و به خدا و روز قیامت ایمان ندارد،صدقه‏هاى خویش را به منّت نهادن و آزار رسانیدن باطل مکنید؛ مثَل او مثَل سنگ صافى است،که بر روى آن خاک نشسته باشد،به ناگاه بارانى تند فرو بارد،و آن سنگ را هم چنان کشت ناپذیر باقى گذارد،چنین کسان از آنچه کرده‏اند، سودى نمى‏برند،که خدا کافران را هدایت نمى‏کند.
این حدیث که براساس جناس لفظ بیان شده،از امام علی (علیه السلام )در باب صفات مومن آورده شده ،که عبارت است از:کَثِیرٌ عِلْمُهُ عَظِیمٌ حِلْمُهُ کَثِیرُ الرَّحْمَهِ لَا یَبْخَلُ وَ لَا یَعْجَلُ وَ لَا یَضْجَرُ وَ لَا یَبْطَرُ وَ لَا یَحِیفُ فِی حُکْمِهِ وَ لَا یَجُورُ فِی عِلْمِهِ نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ وَ مُکَادَحَتُهُ أَحْلَى مِنَ الشَّهْدِ.[۲۰۵]-دانشش بسیار و بردباریش بزرگ، و مهربانیش زیاد است،بخل نورزدو شتاب نکند،دلتنگىنکند،و مستىننماید،در قضاوت خلاف حق نگوید،و درعملش بیراهه نرود،ازسنگ خارا محکم تراست،ودرکسب و کارازعسل شیرین‏تر.
طبرسی براین باور است،که صلد به معنای سخت است، و زمین صلد آن زمینی است که چیزی در آن نمی روید.[۲۰۶]

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir

سایت مقالات فارسی – بررسی تطبیقی ویژگی حاکمان در نهج البلاغه و متون ادبی پارسی(باتکیه بر قابوس نامه و کلیله …

حاکمان باید آگاه باشند هرگونه کوتاهی در شناخت احوال مردم و کارگزاران ممکن است تبعات جبران ناپذیری را به دنبال داشته باشد. تبعاتی چون:
۱- مجال یافتن فرصت طلبان، ۲- قضاوت نا به جای حاکم، ۳- افزایش ریا و دروغ در جامعه
الف). مجال یافتن فرصتطلبان
«در بافت فرهنگ سیاسی نظام سنتّی، خصوصاً نظام متصلب طبقاتی، فرصت های برابر وجود ندارد و افراد نمیتوانند به صورت طبیعی موقعیت پیشرفت برای خود ایجاد کنند. علاوه بر این به دلیل فقدان سیستم نظارتی و مشخص نبودن حد و مرز نقشهای سیاسی و اجتماعی، نظام سنتّی، به کسانی احترام می گذارند که با عقل و تدبیر، موقعیتهای مناسبی را برای خود فراهم کنند، این شرایط فرصتطلبی را به اصلی ضروری برای پیشرفت مبدل می سازد. شاید در هیچ اثری در ادبیات فارسی این همه بر عنصر خرد، حزم و زیرکی تأکید نشده باشد. این توصیه بیش از آنکه بیانگر کارکرد مثبت خرد باشد. نشان می دهد که
چگونه این نیرو به ابزاری برای حیله گری و فرصت طلبی تبدیل می شود»(دهقانیان، ۱۳۹۰: ۱۰۰).
و این فقدان نظارتی احوال حاکم بر کارگزاران، پیامد فرصت طلبی را به بار می آورد که تملّق و چرب
زبانی شیوه دیگری است که امکان فرصت طلبی را فراهم می کند.
«چه مرد خردمند چرب زبان اگر خواهد حقی را در لباس باطل بیرون آورد و باطلی را در معرض حق فرانماید»(منشی، ۱۳۸۶: ۶۶).
دمنه یکی از بهترین شخصیتهای داستانی است که جامع این صفات است او فردی از طبقات جامعه است و قصد دارد با توسّل به قدرت خرد و زیرکی به طبقهی حاکم نزدیک شود و خود را از جمله مقرّبان پادشاه گرداند.
«اگر قربتی یابم و اخلاق او را بشناسم، خدمت او را به اخلاص عقیدت پیشگیرم و همّت بر متابعت رأی و هوای او مقصور گردانم و از تقبیح احوال و افعال وی بپرهیزم» (همان، ۶۶).
شاید اگر پادشاه از احوال کارگزار خود یعنی دمنه خبر داشت هیچگاه چوب حیله و نیرنگ او را نمی خورد. دمنه بهترین شیوه برای رسیدن به خواست خود را در اصل «مطابق سلیقه پادشاه رفتار کردن» می بیند و با زیرکی در مییابد که پادشاه در موقعیت دشواری قرار گرفته است این بهترین موقعیت است از آن استفاده می کند و به خواستهای خود دست می یابد. برای این منظور دمنه خود را همرنگ و همسو با خواسته های پادشاه می گرداند.«و عاقل همچنین در کارها برمزاج روزگار می رود و پوستین سوی باران می گرداند» (همان، ۲۷۹).
ب). قضاوت نا به جای حاکم
نویسنده کلیلهودمنه در باب «شیر و گاو »و «بازجست کار دمنه»، نتیجهی غفلت پادشاه از اصول کارگزاران، را قضاوت نابه جا دانسته که سرانجام چنین قضاوتی جز ندامت نیست. همان گونه که شیر در حق شنزبه غفلت کرد و با قضاوت نا به جا هلاکش کرد:
«چون شیر از کار گاو بپرداخت از تعجیل که در آن کرده بود بسی پشیمانی خورد و سرانگشت ندامت خایید» (همان، ۱۴۳-۱۴۴).
«دریغ شنزبه با چندان عقل و کیاست ورأی و هنر نمیدانم که در این کار مصیب بودم و در آنچه از او رسانید نه حق راستی و امانت گزاردند یا طریق خائنان بی باک سپردند من باری خود را مصیبت زده کردم و توجّح و تحسّر سود نخواهد داشت» (منشی،۱۳۸۶: ۱۲۴).
در باب «شیر و شغال» نیز این شکل صورت گرفته ولی با خردمندی مادر شیر از خطر دوری جست.
در باب «پادشاه و برهمنان» نیز این گونه بوده است: «چون وزیر علامت ندامت بر ناصیت ملک را مشاهده کرد گفت: ملک را غمناک نباید بود که گذشته را در نتوان یافت و رفته را باز نتوان آورد و غم و اندیشه تن را نزار کند و رأی راست را در نقصان افکند و حاصل اندوه جز رنج دوستان و شادی دشمنان نباشد و هرکه این باب بشنود و در ثبات و وقار ملک بدگمان گردد که از این نوع مثالی بر نور بدهد و چون با امضا پیوست پشیمانی اظهار فرماید، خاصه کاری که دست تدارک از آن قاصر است» (همان، ۳۷۷).
ج). افزایش ریا و دروغ در جامعه
از عدم شناخت حاکم از زیردستان افزایش دروغ و ریا در جامعه می باشد. این صفت دروغ را می توان در داستان «شیر و گاو» یافت که با دروغ و دو به هم زنی، دوستی شیر و گاو را به دشمنی تبدیل کرد و سبب کشتن گاو شد.
همچنین در باب «شیر و شغال» می توان گفت: نزدیکان شیر با دروغ گفتن به حاکم، شغال را سرحد مرگ انداختند که گفته بودند غذای حاکم در خانه ی اوست و به دروغ او را به شغال نسبت دادند.
همچنین درباب «پادشاه وبرهمنان» نیز دروغ گویی براهمه را می توان مشاهده کرد که دروغ شان به ثمر ننشست.
۴-۲۸-۱۰٫ رأفت و رحمت پادشاه
«اگر بلار به کمال حلم و رأفت و فرط کرم و رحمت ملکانه ثقت مستحکم نداشتی و هرگز آن تأنی و تأمل نیارستی» (همان،۳۹۴).
۴-۲۸-۱۱٫ عجله نکردن در کار
«حاجت ببنده نوازی ملک آن است که پس از این در کارها تعجیل نفرماید تاعواقب آن از ندامت وحسرت مسلّم ماند» (منشی،۱۳۸۶ :۳۹۵ ).
۴-۲۸-۱۲٫ دارا بودن حلم
«خشمی بر ملک غالب نگشت، ذات بزرگوار او چنان به جمال حلم و سکینت آراسته است و زینت سیر و وقار، متحلی جمال حلم و سبطت علم او بی نهایت و جانب عفو او بندگان را ممهد و خیرات او جملگی مردمان را شامل و آثار کم آزاری و رأفت او شایع، جناب او از وصمت جزع و قلق منزه باشد و نفس کریم را در همه شداید ریاضت دهد رضا را به قضا از فرایض شناسد»(همان، ۳۹۰).
«و اگر پادشاهی به سخاوت جهان زرین کند یا به شجاعت ده مصاف بشکند چون از حلم بیبهره بود به یک عربده همه را باطل گرداند» (همان،۳۹۰).
«نیکوتر سیرتی و پسندیدهتر طریقی ملوک را که هم نفس ایشان مَهیب و مکرم گردد و هم لشکر و رعیت خشنود و شاکر باشند و هم ملک و دولت ثابت و پایدار، حلم است» (همان،۳۴۷).
۴-۲۸-۱۳٫ رازداری
«پادشاهان را در تحصین خزائن اسرار احتیاط هرچه تمامتر فرض است خاصّه از دوستان نومید و دشمنان هراسان» (همان، ۲۲۹).
«اسرار ملوک را منازل متفاوت است یعنی آن است که دو تن را محرم آن نتوان داشت و در معنی جماعتی را شرکت شاید داد این سر از آنهاست که جز دو سر و چهارگوش را شایانی محرمیت آن نیست.رازت آن باشد که پیش یک تنست آنچه دانندش سه تن خود راز نیست» (همان، ۲۰).
۴-۲۸-۱۴٫ نرم خویی
یکی از خصوصیات اخلاقی پادشاه کلیله و دمنه، نرم خویی است. خداوند تعالی به بندگان خویش مکارم اخلاق آموخته:
«و باید دانست که ایزد تعالی بندگان خویش را مکارم اخلاق آموخته است و بر عادات ستوده و تحریض کرده و هر که را سعادت اصلی و عنایت ازلی یار و معین بود، قبلهی دل و کعبه جان وی احکام قرآن عظیم باشد و از سیاست این آیت معلوم گردد که بنای کارها بر رفق و لطف می باید نهاد و در همه ابواب مدارا و مواسا معتبر شناخت. قال النبی (ع) «انّ الرِفق لو کان خَلقا لمّا رأی الناس خّلقا اَحسن منه، و ِنّ الحزق لو کان خلقا لما رأی الناس خلقا اقبح منه» به درستی که اگر نرم خویی و مدارا آفریده ای میبود مردم آفریدهای بهتر از او نمیدیدند و به درستی که اگر تندخویی آفریدهای می بود مردمان آفریدهای زشت تر از او نمی دیدند» (منشی،۱۳۸۶: ۳۰۵-۳۰۶).
۴-۲۸-۱۵٫ گذشت

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

دسته بندی علمی – پژوهشی : بررسی تطبیقی ویژگی حاکمان در نهج البلاغه و متون ادبی پارسی(باتکیه بر قابوس نامه و کلیله …

گذشت نتیجهی نرم خویی است. پادشاه در صورتی که گذشت نداشته باشد نمی تواند پیروان صادق و وزیران لایق و مشاوران دلسوز در اطراف خود جمع کند:
«ثقت خردمندان به چهار کس مستحکم نگردد: ماری آشفته و ددی گرسنه و پادشاهی بی رحمت و حاکمی بی دیانت … (اقیلو زوی الهیئات عثراتهم)، از لغزشها و خطاهای خداوند خصال پسندیده در گذرید» (همان، ۳۸۵ ).
۴-۲۸-۱۶٫کم آزاری
پادشاه باید کم آزار باشد تا بتواند راحت و امن زندگی کند.
«… بر رنج دیگران صبر کن چنان که بر رنج تو صبر کردند … کما تدین تدان: همانگونه که پاداش کیفر می دهی به تو پاداش یا کیفر داده می شود. هرچه کرده شود مکافات آن از نیکی و بدی براندازه کردار خویش چشم می باید داشت. اخلاق خود را به رفق و کم آزاری آراسته گردان وخلق را مترسان تا این توانی زیست» (منشی،۱۳۸۶: ۳۳۶-۳۳۷).
۴-۲۸-۱۷٫ استماع سخن ناصحان
نویسنده کلیله و دمنه پادشاه موفق را کسی می داند که سخن نصیحت کنندگان را به خوبی گوش فرا دهد:
«پادشاه موفق آن است که تأمّل او از خواتم کارها قاصر بیاید و نظر بصیرت او به اواخر اعمال محیط گردد و نعمت به اختیار کم آزاری و ایثار نکوکاری مصروف دارد و سخن بندگان ناصح را استماع نماید» (همان، ۳۷۹).
۴-۲۸-۱۸٫ اجتناب ازغدر وبی قولی
از عیوب پادشاهان غدر و بی قولی است و پادشاه سایه آفریدگار در زمین هستند و باید از اینگونه صفات بر حذر باشند:
«هیچ عیوب ملوک را چون غدر و بی قولی نیست که ایشان سایه آفریدگارند عزاسمه در زمین و عالم بی آفتاب عدل ایشان نور ندهد و احکام ایشان در دماء و فروج و جان و مال رعایا نافذ باشد» (همان، ۲۰۵).
۴-۲۸-۱۹٫ نیکویی کردن در حال قدرت
اگر کسی در حال قدرت، نیکویی به دیگران راتوجّه نکند، همیشه گرفتار غم و اندوه است:
«دو تن همیشه اسیر اندوه و بسته غم باشند: یکی آنکه نعمت به بدکرداری مصروف دارد و دیگر آنکه در حال قدرت، نیکویی کردن فرض نشمرد. مدّت دولت و تمتّع نعمت به دنیا ایشان را اندک دست دهد و غم و حسرت در آخرت بسیار»(همان، ۳۸۰).
۴-۲۸-۲۰٫ تشویق و تنبیه و فواید آن
از دیگر اخلاق سیاسی پادشاه تشویق و تنبیه افراد می باشد. تشویق و تنبیه در ایجاد انگیزه تلاش و سوق جامعه به سمت سازندگی و حقمحوری تأثیر به سزا دارد و فرو گذاشتن این اصل، جامعه را به سوی انحطاط و عقب ماندگی سوق خواهد داد. نویسندهی کلیلهو دمنه تشویق را امری ضروری در طبیعت میداند
«المکافات فی الطبیعه واجبه» (منشی،۱۳۸۶ :۳۲۲).
صاحب کلیله و دمنه فواید تشویق و تنبیه را اینگونه بیان می کند:
الف). عبرت سرکشان
تنبیه سرکشان، مایهی عبرت و تسلیم است: «جماعتی که خویشتن در محل لذات دارند اگر اندک نخوتی و تمرّدی اظهار کنند در تقدیم و تعریک ایشان آن مبالغت رود که عزت و هیبت پادشاهی اقتضا کند. خاص و عام و لشکر و رعیت را از عجز و انقیاد آن مشاهده کند … و چون این قدرت بدیدند و سر به خطر آوردند در اکرام و انعام فراخور علو همت و فرط سیادت آن افراط فرموده می آید» (همان، ۳۹۱).
ب). پایداری حکومت
«و چون پادشاه … و مکافات نیکوکرداران و ثمرت خدمت مخلصان در شرایع جهانداری واجب شمرد و زجر متعدیان و تعریک مقصران فرض شناخت … سزاوار باشد که ملک او پایدار باشد»(همان، ۲۱۲).
تشویق و تنبیه در ادارهی کشور و رسیدن به اهداف برای حاکمان ضروری است و اگر به هر دلیل به آن توجّه شود پیامدهای ناگواری به دنبال خواهد داشت: «چه اگر یکی از این دو طرف بی رعایت گردد مصلحان کاهل و آسان گیر و مفسدان دلیر و بی باک شوند و کارهای پیچیده و اعمال اشغال و مختل و مهمل مانده و تلافی آن دشوار است» (همان، ۳۰۹).
پادشاه کلیله و دمنه به تنبیه در کنار تشویق توجه دارند در کلیله و دمنه در باب «پادشاه و برهمنان»، براهمه خائن، نیز از تنبیه پادشاه جان سالم به در نمی برند «ملک مثال داد یا ایشان را نکال کردند و بعضی را بردار کشیدند» (همان، ۳۸۷).
ج). بیم عقوبت
«پادشاه موفق آن است که کارهای او با ایثار صواب نزدیک باشد و از طریق مضایقت دور نه کسی را به حاجت تربیت کند و نه از بیم عقوبت روا دارد» (منشی،۱۳۸۶ :۱۳۳).
۴-۲۸-۲۱٫ فضیلت عفو و بخشش
یکی از مباحثی که در کلیله و دمنه آمده، عفو و بخشش است که از رابطه بین حاکم و رعیت، گفت و گو
می شود. اگر رعیت خطایی کرده درِ بخشش ،همیشه باز می باشد. البته برخی گناهان برای امنیّت جامعه مضر است. در نتیجه باید به گونه هایی رفتار شود که تابعین احساس رضایت داشته باشد. زیرا:
«ملک به تبع نتوان داشت… رعیت نیز باید بدانند که برای خطای دیگران به مرجع قانون مراجعه کند … سزاوارتر کس به قبول صحبت و سماع مظلمت ملوک و حکاماند» (همان، ۳۲۸).
«و از طرف دیگر… مخدوم چنان باید که بسطت دل او چون دریا بی نهایت و مرکز حلم او چون کوه باثبات باشد به سعایت این را در موج تواند آورد و نه فورت خشم آن در حرکت …» (همان).
«من باری خمیر خود را هرچه صافی تر می بینم و از این ابواب که بر شمرده می آید در خاطر خود اثری نمی یابم و همیشه جانب عفو من اتباع را ممهد بوده است و انعام و احسان بد خدمتکاران را مبذول» (همان، ۲۹۹).
«هر عفو که از کمال استیلا و بسطت وفور استعلا و قدرت ارزانی باشد سراسر هنر است. بدین دقیقه که بر لفظ ملک رفت در آن تفاوتی صورت نبندد. خاصه که گناهکار آن را به توبت و انابت دریافت و به بندگی و طاعت پیش آن باز رفت»(همان، ۳۲۳).
۴-۲۸-۲۲٫ عدالت به اندازه جرم
از دیگر ویژگی ها پادشاه در کلیله و دمنه درباب «شیرو گاو» که بعد از کشتن گاو به ناحق، به سراغ دمنه رفت و وی را به دست قاضی عادل سپرد که با شواهد در مورد گناه وی نظر داده و وی رامجازات کنند
«اگر آن از جهت تو بر سبیل ابتدا رفتی تحرز نیکو نمودی ولکن چون بر سبیل قصاص و جزا کاری پیوستی و قضیت معدلت همین است» (منشی،۱۳۸۶: ۲۹۱).

سیس

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.

بررسی تطبیقی ویژگی حاکمان در نهج البلاغه و متون ادبی پارسی(باتکیه بر …

او ایثار را فواید اخلاص می داند: «ولا شک هواخواهان مخلص و خدمتکاران یک دل برای این کار باشند تا پیش قصد دشمن بار شوند و در دفع غدر خصمان سعی نمایند»(همان، ۳۶۴).
نویسنده کلیلهودمنه بعد از شناخت افراد در انتصاب تقسیم پست هاواصطناع رعایت چند نکته راضروری می داند:
الف). سپردن کارها به میزان لیاقت و توانایی افراد:
«چون پادشاه باید که هر یک را فراخور هنر و اهلیت و بر اندازهی رأی و شجاعت و به مقدر عقل و کفایت کاری می فرماید» (منشی، ۱۳۸۸: ۳۰۸).
«و هر یک را در عمل و منزلت او اصطناع فرمودن و بر مقدار هنر و کفایت ایشان تربیت کردن»(همان: ۳۱۹).
ب). اصطناع و تربیت افراد با توجه به میزان سوددهی و مفید بودن ایشان برای حکومت:
«بلکه تربیت پادشاهها، بر قدر منفعت باید که در صلاح ملک از هر یک بیند» (همان،۹۰).
ج). تدریجی و پلکانی بودن اصطناع:
«و چون کسی بدین اوصاف پسندیده متحلی بود و از بوتهی امتحان بدین نسق که تقریر افتاد مخلص بیرون آمد و اهلیت درجات از همهی وجوه محقّق گشت ترتیب هم نگاه باید داشت و به آهستگی در مراتب ترشیح و مدارج تقریب بر میکشید. تا درچشمها درآید و به حرمت او به مدت در دلها جای گیرد و به یک تگ به طوس نرود که بگسلد و طاعنان مجال وقعیت یابند» (همان، ۳۹۳).
د). اجبار نکردن کسی بر قبول عملی
از وظایف پادشاه این است که هیچ یک کارگزاران را بر شغلی مجبور نکند:
«ملوک سزاوارند بدان چه برای کفایت مهمّات، انصار و اعوان شایسته گزینند و با این همه برایشان واجب است که هیچکس را بر قبول عملی اکراه ننماید که چون کاری به جبر در گردن کسی گرده شود او را در ضبط آن میسر نگردد و از عهده ی لوازم مناصحت به واجبی بیرون نتواند آمد»(همان،۱۳۸۶: ۲۱۲).
ه). جمع عفاف موروث و مکتسب و گماردن هر یک از پروردگار به کاری:
« ملوک را نیز این همّت باشد که پروردگان خود را کار فرمایند و اعتماد بر ابنای دولت خویش مقصور دارند و آن هم از فایده ای خالی نیست که چون خدمتکار از حقارت ذات خویش بازاندیشد، شکر ایثار و اختیار لازم تر شناسد زیرا که دریافتن آن تربیت خود را دالتی صورت نتواند کرد. اما این باب آنگاه ممکن تواند بود که عفاف موروث و مکتسب جمع باشد و حلیت فضل و براعت حاصل، چه بی این مقدمات نه نام نیک بندگی درست آید و نه لباس حق گزاری چست» (منشی، ۱۳۸۶: ۴۰۱).
عدم رعایت هر یک از مراحل و معیارهای ذکر شده در انتخاب، انتصابی ناموفق به دنبال خواهد داشت که پیامدهای ناگوار آن گریبانگیر مردم، حاکم و حکومت خواهد شد. نتایجی چون:
الف). شهرت و مقام یافتن انسان های لئیم و آغاز خواری و رنج کریمان:«و هرگاه که لئیمی در معرض وجاهت افتاد، نکبت کریمی توقع باید کرد(همان، ۳۲۹).
ب)- از بین رفتن تفاوت منزلت ها و ضایع شدن هیبت و حشمت پادشاهان:«و اگر تفاوت منزلت ها از میان برخیزد و اراذل مردمان در موازنه ی اوساط آیند و اوساط در مقابله ی اکابر، حشمت ملک و هیبت جهانداری به جانبی ماند و خلل و اضطراب آن بسیار باشد» (همان، ۳۴۲).
۴-۲۸-۹٫ نظارت بر امورکارگزاران و جامعه
پادشاهان زمانی در اجرای صحیح امور وکسب رضایت مردم موفق خواهند بود که شناخت صحیحی نسبت به اوضاع جامعه و احوال کارگزاران خود داشته باشند و این آگاهی و شناخت در سایه تفحص و نظرات دقیق به دست خواهد آمد. نصرالله منشی بر این مهم تأکید دارد:
«بر پادشاه فرض است که تفحص عمال و تتبع احوال و اشغال که به کفایت ایشان تفویض فرموده باشد به جای می آورد و از نقیر و قطمیر احوال هیچ چیز بر وی پوشیده نگردد»(همان،۱۳۸۸: ۳۰۹).
آگاهی بر احوال کشور برای حاکم الزامی است. اما این امر نباید مسبب شود که حاکم به هر کسی مجال خبررسانی دهد. زیرا:
۱- اوضاع حکومت پریشان خواهد شد.
«چه اگر سعایت این، در حقّ آن و ازآن او، در حقّ این، مسموع باشد هرگاه که خواهند مخلصی را در معرض تهمت تواند آورد و خائنی را در لباس امانت جلوه کرد محاسن ملک را در ضیعت مقابح به خلق نمود» ( منشی، ۱۳۸۸: ۳۱۹).
۲- مردم حاکم را زود باور می خوانند و کارگزاران مخلص و شایسته از او دور می شوند. چنان که در باب «شیر و شغال» شغال وزیر از سعایت بدگویان و حاسدان در امان نمی ماند و به خشم شیر گرفتار می شود. بعد از برطرف شدن سوء تفاهم هنگامی که شیر از او می خواهد که دوباره به دربار باز گردد شغال چنین پاسخ می دهد:
«این کّرت خلاص یافتم اما جهان از حاسد و بدگویی پاک نتوان کرد و … بدین استماع که ملک سخن ساعیان را فرمود ملک را سهل المآخذ شمردند و هر روز تضریبی تازه رساند هر ملک که چربک ساعی فتنه انگیز را در گوش جای داد… خدمت او جان بازی باشد و از آن احتراز نمودن فریفته گردد»(همان،۲۲۵).
پادشاه کلیله و دمنه برای آگاهی از امور کارگزاران سه راه نظارتی را برگزیده است:
الف ). انتخاب منهیان معتمد و صادق
در گزینش افراد به عنوان منهی، حاکمان باید نکتهای را مدّنظر قرار دهند: این که افرادی را برگزینند که از پادشاه ترسی نداشته باشند.نویسنده کلیله و دمنه به این نکته در حکومت داری توجه دارد و چنین پادشاهان را پند می دهد:
«چه هر که بر درگاه ملوک بی جرمی جفا دیده باشد و مدت رنج و امتحان او دراز گشته یا مبتلا بود، به دوام مضرت و تنگی معیشت و … به حکم این مقدمات پیش از امتحان و اختبار تعجیل نشاید فرمود پادشاه را در فرستادن او به جانب خصم و محرم داشتن در اسرار رسالت»(همان، ۹۲-۹۳).
ب). آگاهی بر امور از طریق معتمدان
در بازجست کار دمنه شیر بعد از شنیدن کار دمنه قضات را مأمور کشف حقیقت قرار می دهد:
«چون شیر سخن دمنه بشنود گفت: او سر را به قضات باید سپرد تا از کار او تفحص کنند» ( منشی، ۱۳۸۸: ۱۴۹-۱۵۰).
ج). کنترل شخصی
در کتاب کلیلهودمنه به مسألهی نظارت مستقیم حاکمان اشاره شده است. در کلیلهودمنه در باب «بازجست کار دمنه» بعد از اینکه شیر تحقیق و تفحص کار دمنه را به قضات می سپارد خود نیز بر روند کار نظارت دارد.
«دگر روز مقدم قضات ماجرا به نزدیک شیر برد و عرضه کرد» (همان، ۱۶۳).
۴-۲۸ـ۹-۱٫ پیامدهای عدم نظارت بر مردم و کارگزاران

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت azarim.ir مراجعه نمایید.

متن کامل – بررسی تطبیقی ویژگی حاکمان در نهج البلاغه و متون ادبی پارسی(باتکیه بر …

ه). امانتداری
نویسنده کلیله و دمنه پادشاهان را زنهار می دهد که: «چاره نیست ملوک را از مستشار معتمد گنجور امین، که خزانه ی اسرار پیش وی بگشاید و گنج راز ما به امانت و مناصحت وی سپارند و از او دور امضای عزایم معونت طلبند»(همان، ۱۳۸۸: ۱۹۹).
و معتقد است که بعد از عرصه مسائل بر عقل خرمند باید:
«در تقدیم و تأخیر آن به انصار و اعوان که امین و معتمد باشند رجوع می نمایند»(همان،۲۰۸).
اصول یک مشورت صحیح از منظر نویسنده کلیله و دمنه چنین است:
الف). توجّه به نظرات و اندیشههای تمام افراد:
در این کتاب، در باب «بوف و زاغ»، ملک بومان با شنیدن نظر تمام مشاورانش به خوبی عقیدهی نویسنده را در این زمینه به تصویر می کشد: «و در میان زاغان پنج زاغ بود، ملک رای ایشان را مبارک داشتی و در ابواب مصالح و از سخن ایشان نگذشتی یکی را از ایشان پرسید که رأی تو در این حادثه چه بیند و … ملک روی به دیگری آورد و پرسید که تو چه اندیشه ای ملک وزیر سوم را گفت: رأی تو چیست ؟» (همان، ۲۰۴-۲۰۷).
ب). گاه مشورت سربسته و بدون هیاهو موثر است :
در باب« بوف و زاغ » وزیر پنجم زاغان در جریان مشورت خواهی حاکم چنین عمل می کند:
«و چون مرا دراین مهم عز مشورت و ارزاتی داشت می خواهم که بعضی جواب در جمع گویم وبعضی
در خلا وباقی این فصول را خلوتی باید تابه رأی ملک گذرانیده شود» (منشی، ۱۳۸۸: ۲۰۹).
ج). نیک خواهی
چون نیک خواهی، نصیحت ورزد باید برایش احترام قائل شد، زیرا بی توجّهی آفت حکومت است.
«و گویند که آفت ملک شش چیز است. حرمان و فتنه و هوا ….حرمان آنست که نیک خواهان را از خود محروم گرداند و اهل رأی و تجربت را نومید و فرو گذارد» (همان، ۱۰۰).
زیرا: «چه هر که به رأی ناصحان، مقبول سخن تمام هنر استظهار بجوید درنگی نیفتی تا آنچه از مساعت بخت و موافقت سعادت بدو رسیده باشد ضایع و متفرق شود» (همان، ۲۰۸).
در کلیله و دمنه به شور و مشورت اجتماعی توجّه خاص شده است.
«هر که بیاشارت ناصحان و مشاورت خردمندان در کارها شرع کند در زمره شریران محدود گردد و به نادانی و جهالت منسوب شود» (همان،۲۱۰).
۴ -۲۸-۵٫ راستی
«راستی از مفردات اساسی اندیشه سیاسی است. ایرانیان باستان، به راستی، عشق مفرط می ورزیدند و در صدد بودند که پیام راستی را در کالبد «اشا» در سراسر جهان بپراکنند آنان بر بنیاد راستی می زیستند در نزد ایرانیان حتی به گواه دشمنان، راستی از هر چیز باارزشتر بوده است. آنان در راستگویی و درست کرداری یکهتاز پهنه گیتی بوده اند. به راستی در آرمان زرتشتی ستودهترین وبهترین واستوارترین و پایدارترین فروزه و صفت آدمی است» (رضایی، ۱۳۸۵: ۲۳۹).
«در دین زرتشتی، زرتشت خود آموزگار اندیشه راستی است وی راستی و آرامش را برای تمام جهانیان به ارمغان آورده، راستی بهترین خوشبختی و یگانه راه سعادت است. افلاطون راستی را اصل و سرآغاز همه چیزهای خوب می شمرد» (مجتبایی، ۱۳۵۲: ۳۱).
«پادشاه باید به زیور راستی آراسته باشد وی باید در مقابل راستی زانو بزند، سر فرو خماند سپس ایستاده و از آن پیروی کند. مزدا، اهوره با خداوندی و سروری خویش و پیوستگی پایدار با رسایی و جاودانگی شهریاری مینوی و یاوری و منش نیک را به کسی خواهد بخشید که در اندیشه و کردار دوست اوست»(طباطبایی، ۱۳۸۵: ۱۶۷).
«حتی راستی در نام شاهان تجلی می یابد. چنان که اردشیر را کسی که با راستی فرمان میراند ترجمه کردهاند » (ویسهوفر، ۱۳۸۰: ۴۸).
کلیله و دمنه پادشاه را به حرکت در شاهراه راستی فرا می خواند:
«بر ملوک لازم است بر نظام ممالک و رعایت مصالح مقتضای این سخن رفتن که الرجوع الی الحق اولی من التمادی فی الباطل»(منشی، ۱۳۸۶: ۳۳۴).
یکی از ویژگیهایی که انوشیروان بدان واسطه در کلیله و دمنه ستایش می شود، صدق لهجت است چرا که «هیچ عیب ملوک را چون غدر و بی قولی نیست» (همان: ۲۰۵).
وی موظف است با اراده ی قاهرانه خویش دروژه (دروغ) را که بزرگترین گناه بر شمار می رود ریشه کن کرده و نقاب از چهره آن برگیرد «پس گوهر راستی در تعارض با دروغ و دروغ پرستان قرار دارد (طباطبایی، ۱۳۸۵: ۱۴۶).
«باید گفت که آیین مهرگان، نماد پیروزی راستی و عدالت بر دروغ و ستمگری است، آتش تجسم نیروی اشا (راستی) و مظهر او در این جهانست» (مجتبایی، ۱۳۵۲: ۷۳).
در باب «شیر و شغال»، شیر برای اینکه نظم موجود را حفظ کند و «[شیر] از آنجا که آثار صدق و صواب را بر چهره شغال دید طایفه ای را که آن فتنه انگیخته بودند از هم جدا کرد و استکشاف غوامض و استنباط بواطن آن کارها غلو و مبالغت واجب داشت و امانی موکد داداگر راستی حال نپوشانند» (منشی، ۱۳۸۶: ۳۲۴).
چه اگر چنین نمی کرد دروغ غالب گشته و نظام جامعه دستخوش تلاش می گشت.
«پسندیده ترین اخلاق ملوک رغبت نمودن است در محاسن صواب و عزیز گردانیدن خدمتکاران مرضی اثر»(همان، ۱۳۳).
۴-۲۸-۵-۱٫ راستی در اطرافیان شاه
در کلیلهودمنه نه تنها پادشاه بلکه اطرافیان وی نیز باید از راستی بهرهمند باشند و همیشه در رهنمودهای خود سخن حق را، اگرچه تلخ باشد به پادشاه بگویند. چنانچه دمنه معتقد است: همیشه آنچه حق بود میگفت و شرایط وضعیت را به جای میآورد. پادشاه نیز هرگاه خائنان راستی حال را بیان می کردند و نقاب ظنّ کاذب از چهرهی یقین صادق بر میداشته شد عفو و بخشش خویش را نثار آنان می کرد. در باب «موش و گربه»، داستان با راستی پیش می رود موش زمانی که تنها راه رهایی از چنگال دام بلا را مصالحت با دشمن دیرین خود یعنی گربه میداند به سراغ گربه رفته و ابتدا خود را با صفت راستگو معرفی می کند: «هرگزهیچ شنوده ای از من جز راست» ( منشی، ۱۳۸۶: ۲۶۹).
سپس با صداقت دلیل گرایش به وی را بیان می دارد:
«من همیشه به غم تو شاد بودمی و ناکامی تو را عین شادکامی خود شمردمی و نهمت بر آنچه به مضرّت تو پیوندد مقصور داشتمی، لکن امروز شریک توام در بلا و خلاص خویش آن می پندارم که بر خلاص تو مشتمل است بدان سبب مهربان گشتهام، زیرا خردمند و حلال زاده را چاره نباشد از گزارد حق و تقریر صدق و آزمایش را محک سنجش راستی بیان می کند. بر خرد و حصافت تو پوشیده نیست که من راست گویم در این خیانت و بدسگالی نمی دارم و صدق من به آزمایش معلوم خواهد گشت» (همان، ۲۶۹).
در ادامه حکایت، گربه چون جمال راستی بر صفحات موش می بیند، می گوید «سخن تو به حق می ماند و من این مصلحت می پذیرم» (همان،۲۷۱).
بدین ترتیب ملاحظه می شود که چه بسا راستی، دیدگاه های آدمی را نسبت به یکدیگر تغییر می دهد و دشمن متأثر از راستی، خواهان دوستی میشود. پس می توان گفت آزادی، دادگستری، پیشرفت، آسایش، شادی، مهر، بزرگی، دانش و … متأثر از راستی خواهان، دوستی میشود.

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.

بررسی تطبیقی ویژگی حاکمان در نهج البلاغه و متون ادبی پارسی(باتکیه بر قابوس …

د) . پذیرش تقاضای عفو و بخشش مجرمان
«و چون بر گناهی از تو عفو خواهند، عفو کن و عفو کردن بر خویشتن واجب دان اگر چه گناهی سخت بود که اگر بنده گناهکار نبود عفو خداوند پیدا نیاید و چون مکافات گناهی کرده باشی فضل تو آنگاه کجا باشد؟ و چون عفو کردن واجب دانی از شرف و بزرگی خالی نباشی و چون عفو کردی، وی را سرزنش مکن و از آن گناه یاد میار که آن همچنان باشد که عفو ناکردن» (همان،۱۲۹).
ه). عدالت
بررسی نشان می دهد که جز توصیه به داد و تحذیر از بیدادگری وتوصیه ای کوتاه به عدالت در مورد مردم، تأکید فراوان درمورد عدالت و تبیین ماهیت آن در قابوس نامه نیامده است. اگرچه عدالت را از ویژگی مهمّ یک حاکم می داند برای درک چرایی این مطلب، لازم است به وضعیت قضایی حاکم بر ایران در قرن چهارم و پنجم هجری نگاهی داشته باشیم:
از آنجا که در آن زمان نظام دادخواهی سازمان یافته و کارآمدی وجود نداشت، رسم برآن بود تا برای نمایش دادخواهی، شاه،ایامی را به رسیدگی کار ستمدیدگان اختصاص دهد.
ریشهی وجوب عفو و بخشش در ادبیّات سیاسی نیز در همین جا می باشد. زیرا پادشاه قدر قدرت تمام بود و قانون نیز در کف او قرار داشت. پس، شاه می توانست با نادیده گرفتن آن دلی را به دست آورد یا ذکر خیر از خود به جای گذارد. گذشته از این، قضات نیز چنین مقامی را دارا بودند، زیرا نائب پادشاه، قلمداد می شدند. اگرچه احکام برگرفته از اسلام بود ولی صورتی سازمانی و منضبط نداشت، لذا ایشان میتوانستند به تبعیت از پادشاه، رأیی حتی خارج از احکام اسلام صادر کنند. به طوری که در بیان وضعیت حقوقی ایران آمده است:
«این احکام یک شکل و از طرف سازمانی منضبط نشر و رسیدگی نمی شده ]و[ هر قاضی در صدور رأی، خود را چندان در بند قوانین نمی دیده است.» (رضا قلی،۱۳۷۱: ۱۸۰ـ۱۸۱)
نتیجه آنکه حقوق اسلامی – که رسماً مدنظر بود – اجرا نمی شده و به جای آن حقوق خودجوش – که برگرفته از مناسبات اجتماعی بود – به کار می رفت.
نمونهی بارز این حقیقت در واژهی عدالت مشاهده میشود. اگرچه در وصف یا آثار ارزندهی عدالت بسیار سخن رفته ولی در عمل به معنای گردن نهادن به امر پادشاه تجلی کرده است. از این رو، قضات خود عامل ظلم و اجحاف می شدند یا در صدور رأی از متغیرهای شخصی تبعیت می کردند.
همهی این عوامل، مردم را به جایی می رساند که در نهایت از قضات توقع خیر و نیکی داشته باشند، نه اجرای احکام؛ چنان که گویند: «عنایه القاضی خیرٌ من شاهدی عدل»، لطف و عنایت قاضی از دو شاهد عادل بهتر است. «العفو عندالقدره»، به هنگام قدرت داشتن، عفو معلوم می شود یا «اذا ملکت فاسجح» هنگامی که توانگر شدی لطف و رأفت نمای.
همه مطالب پیش گفته در جایی معنا می یابد که مکانیسم واقعی تحقّق عدالت، به علّتی مختل شده باشد، از این رو، اگر فرد با داشتن دو شاهد عادل از رسیدن به حق اسلامی خود عاجز بماند، ناچار باید از قاضی نیکی و ترحم بخواهد. همچنین اگر قدرت قاضی به او توان زیر پا گذاشتن حق را بدهد، لاجرم بایستی از او تقاضای بخشش کرد تا بتواند حق مسلّم خود را بگیرد (رضا قلی،۱۳۷۱ : ۱۸۳-۱۸۴).
با نظردرقابوسنامه این «شخص محوری» به خوبی برای ما آشکار می شود به ویژه هنگامی که عنصرالمعالی فرزندش را اینگونه نصیحت می کند:
«اگر تو را به کسی حاجتی باشد اول نگر تا آن مرد کریم هست یا نی و یا لئیم است. اگر مرد کریم بود حاجت بخواه و فرصت نگاه دار. و به وقتی که تنگ دل بوده مخواه و نیز پیش طعام بر گرسنگی حاجت مخواه و در حاجت خواستن سخن نگو بیندیش و بنشین و قاعده نیکو فرو نه و آنگاه با ملحض سخن بدان حاجت بیرون برو اندر سخن گفتن بسیار تلطف نما … خویشتن چون چاکر وبنده او ساز، چون حاجت یابی، به هر جایی شکر کن … و شکر کردن حاجت، نخستین وامیدوار شدن حاجت، دومین باشد … و اگر مرد لئیم و بخیل باشد به هشیاری از او هیچ مخواه که ندهد و به وقت مستی خواه که لئیمان و بخیلان به وقت مستی سخی تر باشد» (عنصرالمعالی، ۱۳۴۲: ۱۱۰-۱۱۱)
۴-۲۱٫ وضعیت اقتصادی
الف). گردآوری و حفظ مال
امیر یک باب تمام را به این مهم اختصاص داده و معتقد است که فرد بایستی در جمع مال بکوشد تا از این طریق توانگری یابد و چون در این کار موفق باشد باید با دوری از اسراف و تأمل در خرج آن مال خود را حفظ کند:
«ای پسر از فراز آوردن چیز غافل نباش …و چون فراز آوری آن را نگاه دار تا به هر باطلی سر از دست ندهی که نگاه داشتن سخت تر از فراز آوردن باشد … اما خرج باید یکی کسی به اندازه ده دخل باشد تا نیازمند نباشی … و بدانکه مردمان عامه توانگران را دوست دارند بی نفعی و همه درویشان را دشمن دارند بی ضرری … و اسراف را دشمن دار و شوم دان» (همان، ۷۳).
ب). جهل و عقل در تجارت
امیر در تجارت بر دو عنصر جهل و عقل تأکید می کند و می گوید:
«اصل بازرگانی بر جهل نهاده اند و فرع آن بر عقل. چنان که گفته اند: لولا الجهال لهلک الرجال. یعنی اگرنه بی خردان بودندی جهان تباه شدی» (عنصرالمعالی، ۱۳۴۲: ۱۱۹).
منظور مؤلف این است که کار معامله چه در حضر و چه در سفر متضمن خطر است از این رو عاقل که این را می داند هرگز گرد این کار نمی گردد ولی جاهل که چشم عقل دوخته در این کار وارد می شود.
ج). طلب سود
امیر آگاه بودن از سود و زیان را شرط اساسی در اقتصاد میداند:
«به دست خطّ خویش، هیچ بر خویش واجب مکن تا اگر وقتی که خواهی که منکر شوی نتوانی با غلامان و کسان خویش همیشه شماره کرده دار و معامله خود باز می پرس و مطالعه همی کن تا از آگاه بودن سود و زیان خویش فرو نمانی» (همان: ۱۲۳).
البته مؤلف با وارد کردن عامل حفظ جان، سرانجام به این نتیجه میرسد که همهی این معاملهها باید به نحوی جان را مصون دارد در غیر آن حفظ جان بر حفظ مال ارجح است.
«فهم این اصول تا اندازهی زیادی در گرو درک جوّ غالب سیاسی – اجتماعی دوره ی عنصرالمعالی است .به علّت نبود امنیّت اقتصادی، بدیهی است که کار اقتصادی مطلوب نباشد و کسی به طرف آن نرود مگر جاهل وگرنه عاقل یا نمیرود یا اگر هم برود از ترس غارتهای حکومتی و غیر حکومتی لاجرم پوشیدگی را پیشه می سازد تا کسی از نظر او آگاه نشود «(رضاقلی،۱۳۷۱: ۱۲۲).
۴-۲۲٫ مردم از دیدگاه عنصرالمعالی
در باب چهل و دوم عنصرالمعالی از واژه رعیت استفاده می کند و فرق پادشاه و رعیت در فرمان دهندگی و فرمان برداری می داند:
«در پادشاهی خویش مگذار که کسی فرمان تو را خوار دارد که تو را خوار داشته باشد که در پادشاهی
راحت در فرمان دادن است وگرنه در صورت پادشاه با رعیت برابر است و فرق میان پادشاه و رعیت آن است که وی فرمانده است و رعیت فرمانبردار» (عنصرالمعالی، ۱۳۳۵: ۲۰۷).
و همچنین می گوید که لشکر با وجود رعیت فعال و زنده است:
«رعیت را به لشکر مطیع توان کرد لشکر را هم بر رعیت توان داشت» (همان، ۲۰۸).
و نیز کشور و ولایت با وجود رعیت و کمک های مالی آنهاست که آبادان و حاصل می شود:
«و ولایت از رعیت آبادان می باشد که دخل از رعیت حاصل می شود و رعیت هر جای و آبادانی از عدل است» (همان: ۲۰۸).
پس آنچه که پادشاه و رعیت را به هم متصل میکند در اصل فرمانبرداری است. هر چند سخنان درباره ضرورت وجود رحمت و شفقت، پرهیز از ظلم، رعایت عدالت و ملاقات با مردم وجود دارد فقط به دلیل ارزش و اهمّیّت آنها نمی باشد، بلکه به دلیل سود و منفعتی که خود رعیت دارد، پادشاه از آنها محافظت می کند.
همچنین عنصرالمعالی در این کتاب درباره اکثر طبقات مردم آن زمان، صنعتگران، درباریان، جنگجویان، ندیمان حتی خنیاگران سخن راند و می توان این کتاب را مجموعهای از قوانین و رسوم زندگی مردم آن زمان هم نامید. ولی شاید منظور از این مردم که در جای جای کتاب آمده به رعیت که همان مردم عامه هست اشاره نشده باشد. لیکن ما بر اساس واژه مردم که در این کتاب آمده به نقش مردم اشاره خواهیم کرد:

سیس

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.

سامانه پژوهشی – بررسی تطبیقی ویژگی حاکمان در نهج البلاغه و متون ادبی پارسی(باتکیه بر قابوس …

الف). عدم همنشینی با مردم بی هنر و نادان
در باب های مختلف این کتاب عنصرالمعالی از پسرش می خواهد که با مردمان بی هنر همنشینی نکند: «مردم بی هنر مادام که بود، بی سود بود، چون درخت مغیلان تنه دارد و سایه ندارد و نه خود را سود دارد نه غیر خود را» (همان، ۱۹).
«با مردم بی هنر دوستی مکن که مردم بی هنر نه دوستی را شاید و نه دشمنی را» (همان، ۴۳).
«با مردم نادان خاصه به نادانی که پندارد که داناست و از جهل خود خرسند مشو و صحبت جز با مردم نیکونام مکن که از صحبت نیکان مردم نیکونام شود» (همان،۲۸).
ب). توجه به خرد و هنر مردم
«اگر ببینی که بی خردی و بی هنری نام و نان به دست آوردن بی هنرو بی خردباشد و اگر نه هنر آموز و از آموختن و شنودن ننگ مدار تا از ننگ رسته باشی»(عنصرالمعالی، ۱۳۳۵: ۲۶).
«بر مردم واجب است چه بزرگان چه فروتنان، هنر و فرهنگ آموختن افزونی بر امثال فضل و هنر توان یافت» (همان، ۲۷).
«دوستی با مردم هنرمند و نیک عهد محضر دار تا تو نیز بدان هنرها معروف شوی» (همان، ۹۲).
ج). تباه نکردن زحمت های مردم
اگر خواهی رنج تو به جای مردمان ضایع نگردد تو رنج مردمان را ضایع مگردان» (همان، ۴۵).
د). شادی نکردن بر غم مردم
مردمان«به غم، شادی مکن تا مردان، به غم تو شادی نکنند» (همان، ۲۱-۲۰).
ه). نیکوگویی کردن بر مردم
«اگر خواهی مردمان نیکوگوی تو باشند تو نیکوگوی مردمان باش» (همان، ۴۴)
و). عدم نیکویی بر مردم ناسپاس
«خوب گوی تا خوب شنوی و اندر شورستان تخم مکار که بر ندهد و بر مردم ناسپاس نیکی کردن تخم به شورستان درافکندن باشد» (همان،۲۲).
ز). راز نگفتن با مردم
«پیش مردمان با کسی راز مگوی که چندان اندرون سخن نیکو باشد از بیرون گمان زشتی برند که آدمیان بیشتر با یکدیگر بدگمان باشند» (همان، ۳۸).
ح). عدم همنشین با مردم دوروی
«از مردم دوروی دور باش و از مردم سخن چین بترس که هرچه وی ساعتی بشکافد و به سالی نتوان
دوخت» (عنصرالمعالی، ۱۳۳۵: ۱۲۷).
۴-۲۲-۱٫ حقوق مردم بر پادشاه
الف). مدارا کردن با مردم، پرهیز از ظلم و تلاش برای استقرار عدل و عدالت
امیر به پسرش سفارش میکند که از وظایف پادشاه این است که با مردم، با مدارا رفتار کند و عدالت را سرلوحهی خود قرار دهد و اگر چنین نکند ظلم و ستم ایجاد می شود:
«در همهی کارها مدارا نگه دار و هر کاری را که به مدارا برآید جز به مدارا پیش مبر و بیداد پسند مباش و همه کارها و سخن ها را به چشم داد ببین، تا در همه کارها حق و باطل بتوان دید که چون پادشاه چشم خردمندی گشاده ندارد طریق حق و باطل بر وی گشاده شود» (همان، ۱۳۸۰: ۲۲۷).
«رعیت به عدل توان داشت و رعیت از عدل آبادان باشد … پس بیداد را در مملکت راه مده که خانهی ملکان از داد بر جای باشد و قدیم گردد و خانه ی بیدادگران زود نیست شود … چنان که حکما گفته اند: چشمه ی خرمی عالم، پادشاه عادل است و چشمه دژمی، پادشاه ظالم» (همان، ۱۳۴۲: ۱۷۱).
ب). رحیم بودن بر مردم و رحم نکردن بر ظالمان و ستمگران
رأفت و رحمت بر مردم و سخت گیری بر قانون شکنان و متجاوزان به حقوق فردی و اجتماعی و مجازات آنان از رفتارهای بسیار مهم و راهبردی حکومت های خوب و شایسته به شمار می رود:
«و بر خلقان حق تعالی رحیم باش اما بر بی رحمان رحمت نکن و بخشایش عادت مکن» (همان، ۱۳۸۰: ۲۲۸).
«بر دزد رحمت مکن و عفو کردن خونی روا مدار که اگر مستحق خون نباشد تو نیز به قیامت گرفتار باشی همیشه در هر کاری که باشی از طریق مردی باز نگر» (همان: ۲۲۹).
ج). رعایت عدالت در ملاقات با مردم و زیردستان
عنصرالمعالی نیک می داند حضور فراوان حاکم و سلطان در بین مردم و دسترسی سریع همگان به وی به
ویژه زیردستان، زمینه ای برای تزلزل قدر و منزلت و ابهّت وی خواهد گردید، از این رو توصیه میکند:
«و بر بندگان خداوند تعالی صبور باش و پیوسته به خلوت مشغول مباش که چون تو از لشکر و مردم نفور باشی لشکر نیز از تو نفرت گیرند و در یکسو داشتن لشکر و رعیت تقصیر مکن و اگر تقصیر کنی از آن تقصیر تو خیر دشمنان باشد» (عنصرالمعالی، ۱۳۸۰: ۲۳۳).
۴-۲۳٫ سیاست خارجی
متناسب با شرایط سیاسی و بین المللی آن دوران عنصرالمعالی نکات شایان توجّهی دربارهی روابط با همسایگان و سایر کشورها توصیه میکند که به اهمّ آنها اشاره می شود.

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  fumi.ir  مراجعه نمایید.

متن کامل – بررسی تطبیقی ویژگی حاکمان در نهج البلاغه و متون ادبی پارسی(باتکیه بر قابوس نامه و کلیله …

امیر به پسرش می گوید از دشمن بیم و ترس نداشته باشد کسی که دشمن نداشته باشد، بدبخت و بیچاره است و حال و روزگارش بر وفق آرزوی دشمن می شود:
«جهد کن تا دشمن نیندوزی، پس اگر دشمنت باشد مترس و دلتنگ مشو هر که را دشمن نبود، دشمن کام بود» (عنصرالمعالی،۱۳۴۲: ۱۰۳).
ب). تدبیر مدام در برابرحیله دشمن
امیر به پسرش سفارش میکند که هیچ گاه از دشمن غافل نباشد و دائم فکرش به او باشد و از حیله او در امان نباشد:
«در نهان و آشکار از کار دشمن غافل مباش و از بدکردن با او میاسای، دائم در تدبیر مکر او باش و هیچوقت از حیله ی او ایمن مباش» (همان، ۱۰۳).
ج). ضعیف نشمردن دشمن
امیر به پسرش نصیحت میکند که هیچگاه دشمن را ضعیف نشمرد و آن را قوی بداند:
«از دشمن قوی همیشه بر ناایمنی باش و ترسان و دشمن خود را خوار مدار و با دشمن ضعیف دشمنی کن که با دشمن قوی، و مگو که او خود کیست و که باشد» (همان، ۱۰۳).
د) . اولویت دشمن داخلی
امیر توصیه میکند که هیچ گاه از دشمن در امان نباشد مخصوصاً دشمنان داخلی و آن از کار تو بیشتر می داند تا دشمنان خارجی:
«از دشمن به هیچ حال ایمن مباش، خاصّه از دشمن خانگی و خود بیشتر از دشمن خانگی ترس، که بیگانه آن را دیدار نیفتد در کار تو، که او را افتد، و چون از تو ترسیده گشت، دل او هرگز از بد اندیشیدن تو خالی نباشد و بر احوال تو مطلع بود و دشمن بیرونی آن نداند که وی داند» (عنصرالمعالی،۱۳۴۲: ۱۰۵).
د). دوستی مجازی
مؤلف قابوسنامه به پسرش توصیه میکند که با دشمن، دوستی صمیمی نداشته باشد ودوستی غیر واقعی نشان بدهد:
«با هیچ دشمن، دوستی یکدل مکن. لکن دوستی مجازی مینمای، مگر مجازی حقیقت گردد که از دشمن، دوستی بسیار خیزد و از دوستی، دشمن بسیار خیزد و آن دوستی که این چنین خیزد سختتر باشد» (همان،۱۴۷).
ه). اعتدال
امیر توصیه میکند که در دوستی و دشمنی حد اعتدال را باید نگه داشت:
«پس اندازهی همه کارها نگاهدار، خواه در دوستی و خواه در دشمنی، که اعتدال خروجی است از عقل کلی» (همان،۱۳۸۰: ۱۰۶).
و). انتخاب و استخدام لشکردر گروههای مختلف اجتماعی و نظامی
عنصرالمعالی به فرزندش سفارش میکند که لشکر و نظامیان از گروههای مختلف انتخاب باید کرد در غیر این صورت همیشه اسیر و بیچاره ی لشکر می شوید:
«اما لشکر از یک جنس مدار که هر پادشاهی را که لشکر یک جنس باشد همیشه اسیر لشکر باشد و دائم زبون باشد از بهر آنکه یک جنس متفق باشند و ایشان را به یکدیگر توان مالید چون از هر جنس باشند این جنس را به بدان جنس بمالند و آن جنس را بدین جنس مالش دهند تا آن قوم از بیم این قوم و این قوم از بیم آن قوم بی طاعتی نیارند کردن و فرمان تو بر لشکر تو روان باشد» (عنصرالمعالی،۱۳۳۵: ۲۱۰).
ز). مسلّط نکردن نظامیان بر مردم
عزّت نیروهای مسلّح و برخورداری از پایگاه و منزلت اجتماعی و سیر بودن چشم و دل آنان نقش تعیین کننده ای در سلامت و کارآمدی آنان ایفا می کند:
«و در نیکو دانستن لشکر و رعیت تقصیر مکن و اگر تقصیر کنی، از آن تقصیر تو غیر دشمنان باشد» (همان: ۲۱۰).
۴-۲۰٫ اصول حقوق و روش های قضایی
عمده سخن حقوقی امیر عنصرالمعالی در باب سی ام «اندر عقوبت و عفو کردن» آمده است. اگرچه او سخنان بسیاری داشته است که خالی از لطف نیست، و چه بسا موافق با واقعیت نیز باشد. اما آنچه توجّه خواننده را جلب میکند بی توجّهی وی به مسئله حق و حقوق حاکمان و فرمانبران در قبال یکدیگر است. بدیهی است وقتی مسئله عقوبت حل می شود، که پیش از آن تکلیف حقوق دو طرف مشخص شده باشد. با این حال، اینگونه به نظر می رسد که امیر با قبول قانون حاکم و رایج آن زمان از کنار این مهم می گذرد سپس اصول عملی آن را به صورت ذیل بیان نمود:
الف). گناهکار بودن ذاتی انسان
امیر با گناه دانستن آدم می گوید:
«اگر کسی گناه کند، از خویشتن در دل عذر گناه او بخواه که آدمی است و نخست گناه آدم کرد (همان، ۱۳۴۲: ۱۰۹).
ب) . وجوب عفو و بخشش
یکی از نشانه های شرف افراد را عنصرالمعالی عفو آن می داند و تأکید می کند:
«چون گناهی را از تو عفو خواهند، عفو کن و عفو کردن بر خود واجب دان، اگرچه گناهی سخت بود … ]چه در این صورت[ از شرف و بزرگی خالی نباشی … چون مجرم عذر خواهد، اجابت کن و هیچ گاه مدان که به عذر نیرزد» (عنصرالمعالی،۱۳۴۲: ۱۰۹-۱۱۰).
ج). عقوبت به اندازه ی جرم
مجازات بایستی متناسب با جرم باشد. امیر انصاف را در آن می داند که عقوبت به اندازه ی جرم باشد، چنان که گوید:
«اما … حد عقوبت او نگر و اندر خور گناه عقوبت فرمای، که خداوندان انصاف چنین گفتهاند که: عقوبت، سزای گناه باید کرد» (همان،۱۱۰).
اما خود پا را فراتر می گذارد و می افزاید:
«اگر کسی گناهی کند و بدان گناه مستوجب عقوبت گردد، تو به سزای آن گناه او را عقوبت کن تا طریق تعلّم و آزرم و رحمت فراموش نکرده باشی، چنان که یک درم گناه را نیم درم فرمایی تا هم از کریمان باشی و هم از شایستگان که نشاید که کریمان کار بی رحمان کنند» (همان،۱۱۰).

سیس